
نگاهی که فراتر از «ظاهر» باشد، عیبهای «باطن» را هم می بیند. چرا باید همیشه به فکر درمان جسم بود و از آفات روان غفلت کرد؟ دل نیز کور می شود، همچون دیده.
وقتی «جان» در قفس تن، دچار تنگی نفس می شود،وقتی «قلب»، گرفتار فشار وسوسه های ابلیس می گردد،وقتی سلسله اعصابِ «خداترسی» و «یاد معاد» از کار می افتد و حسّ و حیاتِ خود را از دست می دهد و نیش زهرآگین حسد و جراحت کبر و غرور را احساس نمی کند،وقتی «چهره روح»، در اثر تکرار گناهان، زشت می شود،اینها نشانه نوعی بیماری درونی است و باید به فکر «مداوای روح» افتاد و غدّه های رذایل را جرّاحی کرد و «تب شهوات» را پایین آورد و «فشار غضب» را کنترل کرد. ولی… کدام شفاخانه است که جان بیمار را «درمان» می کند؟ و کدام «دارو» است که تشنّج روح و افسردگی روان را برطرف ساخته، شور و نشاط و امید می بخشد؟ و کدام طبیب است که «نبض دل» ما را می گیرد و «ضربان هوای نفس» و «تب خودخواهی» را می سنجد و نسخه مناسب برای درمان آن می نویسد؟دشواری کار در آن است که بیماری های روحی و معنوی، به این زودی خود را نشان نمی دهند و ویروسهای آلودگی باطنی، مرموزتر و پنهان تر از هر میکروبی عمل می کنح و جان، باقی می ماند، مثل آثاری که بر چهره و اندام یک مصدوم در تصادف یا سوختگی، ماندگار می شود و گاهی تا پایان عمر، گریبانگیر اوست، هرچند از حادثه، جان سالم به در برده باشد و حیات خویش را باز یابد، ولی با آثارش چه می کند؟ اثر، یادگاری از بروز یک سانحه است. آیا رعایت احتیاط و پیشگیری از بروز آتش سوزی یا حادثه و تصادف، بهتر نیست؟مواظبت بر نیفتادن در «باتلاق رذایل» و «ورطه گناه» نیز نوعی پیشگیری است که هم شرط عقل است، هم نشانه مآل اندیشی و عاقبت نگری و هم مصونیت از آثار وضعی. بهتر است اوراق «پرونده دل» را با حوصله و متانت، ورق بزنیم و صفحه به صفحه در جست وجوی آفتها باشیم و بی درنگ، آن «اوراق سیاه» را پاکسازی کنیم. وگرنه… به جا ماندن این رذایل در پرونده ما، روزی کار به دستمان می دهد و رسوایمان می سازد. این کار، تمرین می خواهد و ریاضت می طلبد. به کاربستن آنچه در آیین ما به عنوان «آداب» و «سنن» مطرح شده است و همه ابعاد زندگی و روابط گوناگون ما را پوشانده، تأمین کننده «بهداشت روان» است. اگر در پی «جام جم» هستیم، آن را در درون فرهنگ خویش بجوییم.
منبع:آفتاب
