آیتالله خامنهای بیان بسیار خوبی داشت؛ لذا مرحوم کرامت که از کسبه مشهد بود و خانهاش در نزدیکی باغ نادری را مسجد کرده بود، ایشان را به عنوان امام جماعت آنجا انتخاب نمود. رهبر شهید در آنجا تفسیر میگفت و به خاطر همین تفاسیر هم، دستگیر میشد. دامنه تبلیغی آن بزرگوار هم، سراسر کشور را در بر میگرفت. به بسیاری از نقاط ایران دعوت میشد و منبر میرفت. او از دوره مبارزه، چهرهای ملی بود
جوان آنلاین: محمد مهدی عبدخدایی از مبارزان دیرین و اسلامگرای تاریخ معاصر، اکنون ۹۰ سال سن دارد. وی از دوران کودکی با حضرت آیتالله العظمی سیدعلی خامنهای، رهبر شهید انقلاب اسلامی آشنایی داشت که این معارفه از دوستی پدرانشان مایه میگرفت. وی در گفتوشنود مبسوطی که پیش روی دارید به بیان بخشی از خاطرات خواندنی خویش از سیره اخلاقی و سیاسی آن دوست دیرین پرداخته است.
ارتباط شما با رهبر شهید انقلاب اسلامی، بسیار پرقدمت و پرخاطره است. درباره پیشینه آن، توضیحاتی ارائه نمایید.
بنده شهادت این عبد صالح خدا و سردار سرافراز اسلام و ایران را خدمت همه دوستدارانش تسلیت عرض میکنم. درباره پیشینه ارتباطم با رهبر شهید به ذکر یک خاطره بسنده میکنم؛ روزی یک نفر از ایشان سؤال کرد: رابطه شما با عبدخدایی چقدر است؟ ایشان پاسخ داد: «ما بزرگ شدن یکدیگر را دیدهایم!». حال شما درباره هر دوره از این ارتباط طولانی سؤالی داشته باشید، در خدمتتان هستم.
ظاهراً ارتباط شما با ایشان به ارتباط صمیمی پدرانتان بازمیگردد. اینطور نیست؟
بله همینطور است. پدرم، آیتالله حاج شیخ غلامحسین تبریزی، معروف به «حاج شیخ غلامحسین ترک»، زاده یکی از توابع شبستر، مبارز، تبعیدی رضاخان به مشهد و در این شهر قبل و بعد از انقلاب امام جمعه بود. پدر آیتالله خامنهای یعنی مرحوم آیتالله آقا سید جواد خامنهای هم، آذری و در مسجد صدیقیها در بازار امامجماعت بود. این دو در هفتهای که هفت روز بود، شش روزش را با یکدیگر دیدار داشتند. پدر آقای خامنهای معتقد بود، حاج شیخ غلامحسین، روحانی باسوادی است؛ پدر من هم معتقد بود، آقا سید جواد ملاست؛ هر دو به هم معتقد بودند. برادرم تعریف میکرد؛ پدرم به او گفته بود، نزد یکی از خویشان نزدیکش – که از علمای مشهد بود- مکاسب بخواند. برادرم، مدتی پیش این فامیل پدرم درس خواند. بعد پدرم به آقا سیدجواد خامنهای گفته بود به برادرم درس بدهد. پدرم میگفت: «فضل آقا سید جواد، غوغاست و با دیگران قابل مقایسه نیست؛ خویشاوند من که مکاسب درس میدهد، علم و تسلط سید را ندارد.»
خانواده شما نیز با خانواده آیتالله سید جواد خامنهای رابطه نزدیک داشتند؟
بله. شاید لازم باشد به پیشینهای درباره پدرم اشاره کنم. در سال ۱۳۱۱، علی منصور، استاندار وقت آذربایجان پدرم را از تبریز به مشهد تبعید کرد! پدرم در محله ترکهای مشهد، خانهای خرید. در آنجا، حمامی به نام سالاربهادر بود. در سال ۱۳۱۶ و اوج ماجرای بیحجابی، روزی مادرم با زن همسایه به حمام میرود. وقتی مادرم از حمام بیرون میآید، پاسبان اداره ثبت که با پدرم مخالفت داشت به مادرم حمله میکند که چادر را از سرش بردارد. مادرم فرار میکند، اما پایش به چهارچوب خانه همسایه گیر کرده و زمین میخورد، بچهاش سقط میشود و ۱۶ روز بعد، خودش هم از دنیا میرود. آقای آسید علی علمالهدی (پدر امام جمعه کنونی مشهد) به پدرم پیشنهاد میکند با خواهر او ازدواج کند. من یک ساله بودم که مادر جدید به منزل ما میآید. مادر دوم من خیلی وسواسی بود و وقتی سر سفره مینشستم، میگفت باید کاملاً تمیز باشید وگرنه ظرفتان را از بقیه جدا میکنم! مخصوصاً روی من حساسیت زیادی داشت که اسباب ناراحتیام میشد. به خاطر دارم یک بار که به منزل آقا سیدجواد خامنهای رفته بودیم، باز هم مادر دومم این حرف را تکرار کرد. از شدت ناراحتی از بینیام خون آمد! مادر آقای خامنهای پس از آنکه صورت مرا شست به ایشان گفت: بیبیخانم! من صورتش را لب حوض آب کشیدهام، پاک است؛ نگران نباشید. من در کلاس چهارم با آقاسیدمحمد خامنهای، برادر بزرگ رهبر شهید همکلاس بودم.
همچنین به خاطر دارم که در سال ۱۳۳۲ که تازه از زندان آزاد شده بودم، یک شب پدرم به جمع ما در خانواده گفت: برویم منزل آسید جواد. من و برادرم و مادر دومم به منزل پدر آقای خامنهای رفتیم. کرسی بود و همه دور هم نشسته بودیم. من کنار پدر آقای خامنهای نشسته بودم، ایشان به بنده گفت: «من دلم میخواهد خلیل طهماسبی را ببینم». گفتم خلیل طهماسبی را گرفتند و و به تهران بردند. خاطرم است که وقتی خلیل طهماسبی به تهران رسید، مرحوم سید عبدالحسین واحدی به من تلگراف زد و نوشت: «طهماسبی با احترام به تهران وارد شد. به دشمنان اعلام کنید تنبیه میشوند». رونوشت تلگراف را هم به سرگرد رهدل، رئیس شهربانی مشهد داده بود.
