مژگان خانم بین عطسهکردن و نکردن مانده بود. هر بار، یکیدو ثانیه، چشمانش شبیه یکی از همشهریان جومونگ، ریز میشد، تا دم عطسه میرفت و برمیگشت.
ناگهان چقدر موز، دیر میشود!
مژگان خانم بین عطسهکردن و نکردن مانده بود. هر بار، یکیدو ثانیه، چشمانش شبیه یکی از همشهریان جومونگ، ریز میشد، تا دم عطسه میرفت و برمیگشت.
