ساعت هفتوبیست دقیقه صبح، میدان آزادی اصفهان. با اینکه اول صبح است اما دمای داخل اتوبوس مدل ۱۳۸۹ به ۴۱ درجه رسیده. پنجرهها باز، صدای موتور با دود اگزوز مخلوط و نفس کشیدن سختتر از راه رفتن در نور آفتاب است، مردی با پیراهن خاکی و لکههای نمدار روی شانهها زیر لب غر میزند: «دیشب کولر خونه هم جواب نمیداد، ولی اتوبوس بدون کولر… عین شکنجهست.»
