ناجی رفت خدا آمد، ماند

تا روز‌های آخرینِ کودکی‌ام خدا را بی‌‌نزاع خاصی پذیرفته بودم؛ اما گذاشته بودم توی همان عرش و کتاب خاک‌خورده گوشه طاقچه بماند و زیاد در امورم دخلش نمی‌دادم و به‌جاش «ناجی» را گذاشته بودم.

تا روز‌های آخرینِ کودکی‌ام خدا را بی‌‌نزاع خاصی پذیرفته بودم؛ اما گذاشته بودم توی همان عرش و کتاب خاک‌خورده گوشه طاقچه بماند و زیاد در امورم دخلش نمی‌دادم و به‌جاش «ناجی» را گذاشته بودم.

ناجی رفت  خدا آمد، ماند

به گزارش اصفهان زیبا؛ تا روز‌های آخرینِ کودکی‌ام خدا را بی‌‌نزاع خاصی پذیرفته بودم؛ اما گذاشته بودم توی همان عرش و کتاب خاک‌خورده گوشه طاقچه بماند و زیاد در امورم دخلش نمی‌دادم و به‌جاش «ناجی» را گذاشته بودم.

منبع  : اصفهان زیبا

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *