شماره را از خانواده گلشنی گرفته بودند. تمایلی برای حرف زدن نداشت. بار اولی که زنگ زدند، جواب درستی نداد. فکر کرد لابد بیخیال میشوند. سمج بودند و دوباره تلفن زدند. گفت حرفی برای گفتن ندارد. نمیدانست حرفهای مالک یک روزنامه تعطیل شده به چه دردشان میخورد. گفتند میخواهند او را ببینند؛ مالک قدیمیترین روزنامه اصفهان را. راضی شد اما پیش دستی کرد و دفتر کار پسرش را پیشنهاد داد. میخواستند در دفتر قدیمی روزنامه همدیگر را ملاقات کنند، راهدستش نبود. دفتری که مدتهاست تعطیل شده، لابهلای گرد و غبار بود. گرمای مرداد و قطعیهای ناگهانی برق را بهانه کرد. قرار شد دوباره هماهنگ شوند برای محل مصاحبه. در برابر اصرارشان کوتاه آمد.
قرارشان ساعت چهار بود اما حساب کرد باید دستی روی سر و روی دفتر بکشد. پیام داد که دو ساعت دیرتر بیایند. کتابی از جشنواره مطبوعات سال 83 را توی کیفش گذاشت. شرط کرده بود همراه خودشان عکاس نیاورند، عکس سه در چهاری هم زیر کتاب گذاشت، از زمانی که هنوز رد چروکها زیر چشمانش نیفتاده بود. اگر برای عکس اصرار میکردند، میگفت این عکس را چاپ کنند، حرفی هم نمیزدند بهتر.
