
نگاهی دوباره به «پاییز آمد»؛
مکث در پیچوخم تردیدها و ناگفتههای یک زندگی
شاید هیچجا این رنج به اندازه جملههای پایانی «پاییز آمد» و درد فخری، عریان و بیواسطه خودش را نشان ندهد: «بدون حرفی رفت توی سردخانه. دنبالش رفتم. رفت سمت یک دریچه آن را باز کرد و پیکر را کشید بیرون.
سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)_ حنان سالمی: «پاییز آمد» را از بین کتابهای قفسه بالا بیرون میکشم. عکس دختر جوانی که زانوهایش را بغل گرفته روی جلد چاپ شده. لبخندش آرام و غمناک است و نگاهش عمیق. دستهایش را با تسلیم توی هم قفل کرده و انگار در انتظار تقدیرش نشسته؛ تقدیری که گاهی از یک روایتِ خطی هم فراتر میرود و طوری نوشته شده که جز با صبر یک انسان، سنجیده نخواهد شد.
گلستان جعفریان، نویسنده این کتاب است؛ روایتگری که قلمش قدرت عجیبی در بیرون کشیدن رنج آدمها از درون خودشان دارد؛ او غمها را نه آنطور که همه، بلکه آغشته به روزمره زندگی کسانی میبیند که شاید بیتفاوت و یا حتی با نگاهی گذرا از کنار اسمشان رد میشویم؛ غافل از اینکه همانها، قبل از شهید شدن یک انسان بودهاند؛ آن هم با تمام در هم و بر همِ ابعاد یک زندگی کاملا معمولی.
