مو بچه جنگُم

خبر «وعده صادق ۲» که رسید سریع زنگ زدم پدرم. لب مرز شلمچه بود. می‌گویم: «زدند، موشک زدند، از اصفهان هم زدند.

خبر «وعده صادق ۲» که رسید سریع زنگ زدم پدرم. لب مرز شلمچه بود. می‌گویم: «زدند، موشک زدند، از اصفهان هم زدند.

مو بچه جنگُم

به گزارش اصفهان زیبا؛ خبر «وعده صادق ۲» که رسید سریع زنگ زدم پدرم. لب مرز شلمچه بود. می‌گویم: «زدند، موشک زدند، از اصفهان هم زدند. الان شبکه خبر زنده تل‌آویو را نشان می‌دهد، اونجا چه خبر؟» پدرم می‌گوید: «از اینجا که موشک نمی‌زنن، موشک‌ها همون طرف‌هاست. اونجاها کوه هست.» می‌گویم: «پس خیالتان راحت، بخوان جواب هم بدن کاری به اونور ندارن. اینجاها رو که موشک‌زدن، می‌زنن» و می‌خندم و ادامه می‌دهم: «اینجا هم که خونه ما جفت مقر سپاه، باید بیایم آبادان.» پدرم با خنده می‌گوید: «آبادان هم که خونمون چند قدمی پالایشگاه…». صبح روز شنبه پنجمین روز آبان ۱۴۰۳، انگار در آغوش مادر بیدار شدم. آرام بودم و چشم خمار. همان اول صبح زنگ زدم همکارم آبادان برای یک کار اداری که خبر داد یک پاسگاه کوچک را زده‌اند؛ اما پدافند فعال بوده. سریع زنگ زدم به پدر. با خنده گفت: «چه‌می‌دونم چی شد! بیدار شده بودیم برای نماز صبح که صدا اومد.

منبع  : اصفهان زیبا

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *