خدا عزیزجان را رحمت کند، همیشه ورد زبانش این دعا بود که «خدایا من رو محتاج اولادم نکن.» هرچند هفتهشت سال آخر عمرش یعنی زمانی که زانوهایش را عمل کرد، چنان زمینگیر بود که از روی ناچاری، این هفته در خانه یکی از فرزندانش اتراق میکرد، تا هفته بعد چمدان به دست عازم آن یکی شود، خودش میگفت: «آوارگی در خانه اولاد، کفاره گناهان این دنیای من است.»
افسردگی در سالمندان
پدر و مادرهایی که مثل عزیزجان این روزها یا تنها ماندهاند یا از بیکسیوکم توانی، به توجه فرزندانشان نیازمند شدهاند، کم نیستند، خیلی از ما در روزهای جوانی و در سالهایی که با کودکانمان بازی میکنیم، به آنها غذا میدهیم، حمامشان میبریم، دعوایشان میکنیم و… حتی باور نمیکنیم که روزی به توجهشان نیاز خواهیم داشت، فکر این که نیاز خواهیم داشت تا دختر یا پسر کوچک امروز، لقمهای غذا در دهانمان بگذارد، دستمان را بگیرد تا زمین نخوریم، ما را به حمام ببرد یا آرزوی این را خواهیم داشت که به ما لبخند بزند و مهربانی کند، خندهدار است، اما فرآیندی است که برای خیلیها در زندگی به واقعیت پیوسته است.
قبل از رسیدن به سن یائسگی، در خانمها به طور معمول آمار افسردگی بیش از آقایان است، اما در پی بازنشستهشدن یا از کار افتادهشدن آقایان در سنین بالاتر و با توجه به فشارهای ناشی از موارد گوناگون که اغلب روی آ باور داریم که وجودشان، مغتنم است و اگر روزی از دستشان بدهیم، جامه میدریم و مجلس ختم میگیریم و روزها و شبها گریه میکنیم و… اما تا وقتی هستند گویی آنها را نمیبینیم، سالمندان در خانههای ما عزیزند تا وقتی به عنوان مهمان بیایند و بروند و اگر روزی نیازشان را به خودمان ببینیم، دلخور میشویم، تحملمان کم میشود، از یاد میبریم نیازهایی را که آنها برآورده کردهاند و حالا طلبکار ما هستند و موظفیم بدهیشان را بپردازیم آن هم نه با غیظ که با عشق.
این وظیفه نیازمند آموزش است. بسیاری از کشورهایی که از ارزشهای ملی و دینی ما ایرانیان تهی هستند، قدر سالمندانشان را چنان دانستهاند که خدمات و قوانین تامین اجتماعی، دستکم خلأ عاطفی آنان را پر میکند، اما در ایران اگر سالمندان در تامین معاش به تنگنا بیفتند، نه از حمایت دولت خبری است و نه از احترام اجتماعی. تغییر این نگاه به سالمندان و کاهش سوءرفتار با آنان در خانواده و جامعه تمرین و تربیت میخواهد؛ همان نکتهای که جایش در کتابهای آموزشی خالی است.
منبع : چهاردیواری
