به امید اینکه شاید معجزه نوشتن فرشته نجاتم شود. بعد هم یک صوت جدید از کارگاه تربیت فرزند را پخش میکنم؛ کاملا بیهدف و بیانگیزه. انگار فقط برای زدن تیک دفتر برنامهریزی و رهایی از عذاب وجدان.
چشمهایم را باز میکنم. امروز هیچچیز شبیه یکصبح دلانگیز نیست. بلندشدن و نگاهکردن به آسمانِ آبیِ پشت پنجره هم هیچ کششی در من ایجاد نمیکند. حتی خوردن چای معطرشده با گلمحمدی با چاشنی لیمو و گلبنفشه هم باعث نمیشود پتو را پس بزنم. انگار یک وزنه چندتنی را انداختهاند رویم و دلم نمیخواهد از جایم جُم بخورم. اما مگر میشود؟ / معجزه
