شهید آیتالله خامنهای: «دوران کودکی بنده، بسیار در عسرت میگذشت. وضع خانواده ما طوری بود که ما حتی همیشه نمیتوانستیم نان گندم بخوریم و معمولاً نان جو میخوردیم؛ گاهی نان مخلوط جو و گندم و ندرتاً گندم. من شبهایی از کودکی را به یاد میآورم که در منزل شام نداشتیم و مادر با پول خردی که بعضی از وقتها مادربزرگم به من یا یکی از برادران و خواهرانم میداد، قدری کشمش یا شیر میخرید تا با نان بخوریم…»
جوان آنلاین: برحسب اسناد منتشر شده و ایضاً آنچه از اسناد منتشر نشده میدانیم، حضرت آیتالله العظمی سیدعلی خامنهای رهبر شهید انقلاب اسلامی (قده)، در عداد آن طیف از رجال تاریخ معاصر ایران قلمداد میشوند که خاطرات خویش را به تفصیل و در سه نوبت بازگفتهاند. علاوه بر این بسا اسناد نشر نایافته از حیات علمی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی آن بزرگ در دست است که تا سالها خواندن و شنیدن ناگفتههای مهم و پرجذبه از ایشان را مقدور خواهد ساخت. در این روزها که امت اسلامی همچنان به سوگ آن امام مجاهدان نشسته است، خوانشی تحلیلی از بخشی از خاطرات آن فقید سعید در باب بستر خانوادگی و تربیتی و نیز ادوار تحصیل، تدریس و روشنگری دینی و سیاسیاش را به هنگام یافتیم. امید آنکه تاریخ پژوهان و عموم علاقهمندان را مفید و مقبول آید.
شبهایی از کودکی را به یاد میآورم که در منزل شام نداشتیم!
به شهادت تاریخ و به ویژه شرح زندگانی مراجع و علمای بزرگ و نامآور شیعه، آنان که به مقامات والا نائل شدهاند، معمولاً به لحاظ مالی و اقتصادی از شرایطی دشوار عبور کردهاند. این امر موجب شده که این طیف، از توان نفسانی بالایی برخوردار باشند و در دیگر برهههای دشوار زندگی نیز از ناملایمات عبور کنند و بتوانند حرکت خود را به سوی اهداف بلندشان ادامه دهند. حضرت آیتالله العظمی سیدعلی خامنهای رهبر شهید انقلاب اسلامی (قده)، در زمره اینگونه چهرهها قلمداد میشد. چه به رغم آنکه پدر ارجمندش زندهیاد آیتالله سیدجواد خامنهای از اعلام نامآور شهر مشهد به شمار میرفت، اما به لحاظ مشی زاهدانه آن عالم عزلت گزین، زندگی خانوادگی ایشان با حداقلها اداره میشد. فرزند بزرگوارش در بیان خاطرات خود، این نکته را از نظر دور نداشته است:
«دوران کودکی بنده، بسیار در عسرت میگذشت. خاصه که کودکی من، مصادف با ایام جنگ نیز بود. با اینکه مشهد در کرانه جنگ واقع بود و همه چیز نسبت به شهرهای دیگر کشور در آن ارزان و فراوان بود؛ معهذا وضع خانواده ما به طوری بود که ما حتی همیشه نمیتوانستیم نان گندم بخوریم و معمولاً نان جو میخوردیم؛ گاهی نان مخلوط جو و گندم و ندرتاً گندم. من شبهایی از کودکی را به یاد میآورم که در منزل شام نداشتیم و مادر با پول خردی که بعضی از وقتها مادربزرگم به من یا یکی از برادران و خواهرانم میداد، قدری کشمش یا شیر میخرید تا با نان بخوریم… منزل پدری من که در آن متولد شدهام تا چهار – پنج سالگی من یک خانه حدود ۶۰ ـ ۷۰ متری در محله فقیرنشین مشهد بود که فقط یک اطاق داشت و یک زیرزمین تاریک و خفهای هنگامی که برای پدرم میهمان میآمد ـ و معمولاً پدر بنابر اینکه روحانی و محل مراجعه مردم بود، میهمان داشت ـ همه ما باید به زیرزمین میرفتیم تا میهمان برود و بعد عدهای که به پدرم ارادتی داشتند، زمین کوچکی را کنار این منزل خریده و به آن اضافه کردند و ما دارای سه اطاق شدیم. از نظر لباس هم وضع همینگونه بود. مادرم از لباسهای کهنه پدر، برای ما چیزی درست میکرد که یک چیز عجیب و غریبی بود؛ نه لباده بود و نه قبا. یک چیز بلندی بود تا زیر زانو و اغلب هم چند وصله میخورد! البته باید گفت که پدر هم، لباسهایش را به این زودی عوض نمیکرد. مثلاً یک لباده داشت که حدود ۴۰ سال آن را میپوشید!….» (۱)
