ما پنجره‌های شکسته‌ایم!

پنجره اول: رفته‌ام دفتر کفالت برای گرفتن کارت کارگری. می‌پرسد شغلت چیست. می‌گویم با همکاری چند نفر از دوستان یک موسسه فرهنگی هنری راه انداخته‌ایم و یک مجله داریم. من مدیر موسسه و سردبیر مجله هستم. لیست مشاغل مجاز را بررسی می‌کند و می‌گوید جزء مشاغل مجاز نیست و فهرستی از مشاغل را جلویم می‌گذارد؛ از کوره آجرپزی و سنگ‌بری و بنایی گرفته تا چاه‌کنی و روده پاک‌کنی. می‌گویم بعد باید از کدام کارفرما تأییدیه بیاورم برای چنین کارهایی. با رئیس دفتر کفالت مشورت می‌کند؛ سپس مرا ارجاع می‌دهند به اداره کار استان، مسئول کار اتباع خارجی. پشت در اتاق مسئول مربوط رسیدم، در زدم و وارد شدم. بدون اینکه سر خود را بالا بیاورد، پرسید: چه‌کار داری؟ وقتی مسئله را گفتم همان‌طور که سرش در برگه‌ها بود، گفت: نمی‌شود. برو کارت را عوض کن. این شغل غیرمجاز است. خلاصه بعد از چندماه دوندگی گفتند امسال را برایت می‌زنیم حمل بار تا سال دیگر حل شود. سال دیگر حل شد و در کارت کار من خورد مدیر موسسه.

پنجره اول: رفته‌ام دفتر کفالت برای گرفتن کارت کارگری. می‌پرسد شغلت چیست. می‌گویم با همکاری چند نفر از دوستان یک موسسه فرهنگی هنری راه انداخته‌ایم و یک مجله داریم. من مدیر موسسه و سردبیر مجله هستم. لیست مشاغل مجاز را بررسی می‌کند و می‌گوید جزء مشاغل مجاز نیست و فهرستی از مشاغل را جلویم می‌گذارد؛ از کوره آجرپزی و سنگ‌بری و بنایی گرفته تا چاه‌کنی و روده پاک‌کنی. می‌گویم بعد باید از کدام کارفرما تأییدیه بیاورم برای چنین کارهایی. با رئیس دفتر کفالت مشورت می‌کند؛ سپس مرا ارجاع می‌دهند به اداره کار استان، مسئول کار اتباع خارجی. پشت در اتاق مسئول مربوط رسیدم، در زدم و وارد شدم. بدون اینکه سر خود را بالا بیاورد، پرسید: چه‌کار داری؟ وقتی مسئله را گفتم همان‌طور که سرش در برگه‌ها بود، گفت: نمی‌شود. برو کارت را عوض کن. این شغل غیرمجاز است. خلاصه بعد از چندماه دوندگی گفتند امسال را برایت می‌زنیم حمل بار تا سال دیگر حل شود. سال دیگر حل شد و در کارت کار من خورد مدیر موسسه.

پنجره دوم: یکی‌یکی از ماشین بیرون می‌آورندشان؛ یک، دو، سه، … چهارده، پانزده، شانزده، هفده و هجده. این‌ها بره نیستند که شمردشان، بلکه آدم بودند. سوار یک اتوبوس یا حتی وانت هم نبودند؛ بلکه این‌ها آدم‌هایی بودند از آنجا رانده و از اینجا مانده که همگی داخل یک سواری پژو جا داده‌شده بودند؛ انسان‌هایی که به امید یک‌لقمه‌نان چنین خطری کرده و به‌صورت قاچاق وارد ایران شده‌اند. حالا گرفتارشده و باید دست از پا درازتر برگردند. این پرده تصاویری است که از صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران پخش شد. بعد هم خبرنگار رفت و با چندنفری مصاحبه کرد و از قصه‌شان پرسید. هر از چندگاهی می‌شنویم که 15 تا 20 نفر از اتباع افغانستان در داخل یک سواری در حال قاچاق داخل ایران دچار سانحه شده‌اند؛ تعدادی کشته و تعدادی زخمی. از دوستی می‌شنیدم که قاچاقچی‌ها در روز گاهی یک‌ ساعت مرز را از پاسگاه‌های مرزی می‌خرند و در این یک ساعت تعداد زیادی از این بدحادثه اینجا به پناه آمده‌ها را وارد ایران می‌کنند. در بهترین شکل وقتی به مقصد می‌رسند یکی یا چندنفر از آن‌ها گروگان گرفته می‌شوند تا هزینه قاچاق آن‌ها پرداخت شود و بتوانند بروند سر کارشان در سنگ‌بری‌ها یا کوره‌های آجرپزی و .. . یک تا چندسال می‌مانند و پس از جمع‌آوری اندوخته‌ای هرچند ناچیز برمی‌گردند. اگر کارگر دیگری داشته باشند،  نفر بعدی می‌آید؛ و الا بعد از چندماه استراحت دوباره برمی‌گردد؛ البته اگر در این مدت توسط نیروهای انتظامی دستگیر و دیپورت نشود.

منبع  : اصفهان زیبا

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *