دوستی در چارچوب در ایستاده بود و من پشت میزم نشسته بودم. میگفت در دنیایی که هستیم بسیاری وقتها کسی که تحصیلات عالی دارد باید مقابل دختر نوجوانِ رئیس کارخانهای بنشیند و آن جوجه کارخانهچی تعیین کند که این یکی با ده پانزده سال سن بیشتر و دو سه سطح مدرک تحصیلی بالاتر شایستهی خدمت در کارخانهی آبا و اجدادیاش هست یا نه. آن هم چه خدمتی. خیلی وقتها ایفای نقش همزمان به عنوان مهندس و مشاور و کارگر و آبدارچی. مسئله البته زیرِ سوال بردنِ هیچ جایگاهی نیست که قطعاً همه محترم هستند و مهم.
مسئله یک دست است که اینها میخواهند تا چندین هندوانه را بلند کند و آخر ماه حداقل حقوقِ مصوب را با منت فراوان به حسابِ آچار فرانسهی کمتوقعِ کارخانه واریز کنند. از آن دختربچهی مصاحبهکننده که تنها تفاوتش با این نیروی همهچیز تمام متولد شدن در خانهی یک کارخانهدارِ متمول است و شاید در تمام زندگیاش نصفِ این نیروی توانمند هم زحمت نکشیده، تا همهی آن کارها و تا آن حقوقی که به زور کرایه خانه و خرجیِ نصف ماه را پوشش میدهد همه و همه یک مفهوم را در ذهنِ هر کسی تداعی میکنند: بیعدالتی.
