در بهترین حالت، مهمترین موفقیت اولین فیلم حمیدرضا قطبی میتواند این باشد که به عنوان فیلمی «بد» در حافظه پیگیران سینما ثبت نشود.
سورهسینما – حسین ساعیمنش: اپیزود اول: شاید در نگاه اول، نخستین اپیزود «جامهدران»، معقولترین و بهترین اپیزود فیلم باشد. قصه در این فیلم با جذابیت شروع میشود و شخصیتها معرفی میشوند. سوالی مطرح میشود (شخص ناشناس حاضر در مراسم ترحیم کیست؟)، به دنبال آن میروند و نهایتا پاسخ آن مشخص میشود. اما حقیقت این است که این توصیف، بعد از تماشای فیلم شکل میگیرد. بعد از اینکه فیلم را دیدیم و بعد، از آن فاصله گرفتیم. وقتی که آن را «به یاد» میآوریم و تقریبا آنچه که روی پرده دیدهایم را ناخودآگاه فراموش کردهایم یا شاید هم به آن فکر نمیکنیم. اما آنچه نمایش داده شده کمی متفاوت است: مجلس ترحیم مردی است که فقط عکسش را میبینیم که عکس مصطفی زمانی است. بعد با دخترش (مهتاب کرامتی) همراه میشویم و مرد ناشناسی را در مراسم میبینیم که نقش او را هم زمانی بازی میکند. از قضا خانواده هم چیزی را از دختر پنهان میکنند. خب، واقعا حدس زدن ادامه ماجرا کار سختی است؟ کسی هست که حدس نزده باشد که پای پسر (و طبعا خانواده) دیگری در میان است؟ با این حساب دیگر چه چیزی از فیلم باقی میماند؟ فقط کمی موشوگربهبازی که آخرش از قبل معلوم است. و دخترکی که این طرف و آن طرف میدود و جملات انگلیسی ناخوشایندش توی ذوق میزند. بهعلاوه میزانسنهای تئاتری به شدت نچسب که با توجه به دوربین ناهماهنگ فیلم، برخلاف نمونههایی چون اغلب آثار بیضایی، منجر به تولید فرم و لحن خاصی نمیشوند و تنها باعث میشوند مخاطب از خودش بپرسد که این آدمها چرا قبل از اینکه جواب حرفشان را بگیرند (یا حتی حرفشان تمام شود) راه میافتند و میروند آن طرف اتاق؟! و البته یک صحنه نهایی کوبنده: بعد از اینکه همه چیز معلوم شد، مهتاب کرامتی عکس پدرش را (مصطفی زمانی سالخورده که سبیل قابل توجهی هم دارد) به پسر او (زمانی جوان) میدهد و میگوید که چقدر شبیه پدرش است. پسر هم در جواب لبخند ملیحی تحویل میدهد و میگوید: «و شبیه تو»! درست شنیدهایم؟ مهتاب کرامتی؟ شبیه مصطفی زمانی؟ آن هم با آن سبیل؟!
***
