مردی میان راه سوار تاکسی شد. گفت: «عید مبارک لالا.» مرد راننده دستش را از روی فرمان برداشت و سمتش دراز کرد: «عیدِ امام زمان مبارک.»
نورش به چشم میزد؛ نورِ پرسوزِ خورشیدِ سرچاشت موقع نماز. ترافیک بود و ممکن بود چند لحظه در هرجا خورشید مستقیم بخورد به چشمم و من هم زود دستم را حائل کنم یا کتابی که توی راه میخواندم را. / عید
