علی بابا چاهی: ذهنِ من مدام پدرِ صاحابِ منو دراُورده

علی بابا چاهی گفت: من وقتی اتفاق ناگواری در زندگی‌ام می افتد... می‌دانی... اتفاق خیلی ناگوار... وقتی می‌بینم رفیقانم، دوست‌هام، آشنایانم، نزدیکانم دارند ضجه می‌زنند و زاری می‌کنند در گورستان، من سنگ می‌شوم...
علی بابا چاهی گفت: من وقتی اتفاق ناگواری در زندگی‌ام می افتد… می‌دانی… اتفاق خیلی ناگوار… وقتی می‌بینم رفیقانم، دوست‌هام، آشنایانم، نزدیکانم دارند ضجه می‌زنند و زاری می‌کنند در گورستان، من سنگ می‌شوم…

باباچاهی آدمِ نوروز نیست… این از حرف
من… باقیِ تأویل می‌ماند برای شما؛ بعد از خواندن این گفت‌وگو. و اما
بعد: به علی باباچاهی گفتم همان طور که شما کرج زندگی می‌کنید، من هم ساکن
آنجا هستم. نوروز که می‌شود شهر خالی می‌شود از آدم. گفتم “سکوت” به زعم من
مهم‌ترین هدیه عید است به کرج. همه می‌روند مسافرت و نوعی رخوت، خلوت و
سکوت در شهر باقی می‌ماند که احتمالِ هبوطِ آنچه موسوم است به فرشته الهام
را برای شاعر بیشتر می‌کند.

بابا چاهی گفت این سکوتی که تو می‌گویی
آزار دهنده است… اذیت می‌کند. من از این سکوت بدم می‌آید و به آن حس خوبی
ندارم. پرسیدم خب همین نمی‌تواند علت ِ العلل اثر هنری باشد؟ برای من جواب
روشن بود: “درد” یا “رنج” ارتباط دوسویه‌ای با اثر هنری دارد.  اما جواب
من که مهم نیست… او گفت: “در حال نه… من وقتی یک ذره وضع روحی‌ام و
وقتِ اکنونم رو به یک نوع شعف – کمرنگ حتی-  نداشته باشد نمی‌توانم بنویسم.
به بیان دیگر در اوج تاثر وُ تألم وُ ناراحتی نمی‌توانم چیزی بنویسم…
فلج می‌شوم … باید دلم رو به زندگی باشد تا بتوانم تاثرهایم را احضار
کنم…”

منبع  : بولتن نیوز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *