
خوانشی از نمایشنامه «سیاهکل» نوشته محمد رضاییراد؛
عاشقان حاشیهنشین تاریخ
«سیاهکل، نوزدهم بهمن هزار و سیصد و چهلونه» نوشته محمد رضاییراد که نشر بیدگل به تازگی منتشر کرده، نمایشنامهای است درباره همان لحظهای که میبایست دو عاشق به هم برسند اما نرسیدند و این تقدیر عاشقانه نیست، «جرم تاریخ» است. با این همه از دل همین نرسیدن جهانی از معنا میآفریند.
سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – بهاءالدین مرشدی: بهمن ۱۳۴۹، جاده سیاهکل به دیلمان. یک عمارت اربابی نیمهراه که حالا دیگر از آن فقط یک اسم مانده، ناصرخان مشیر و تکهای جنگل. همان شبی که تاریخ رسمی اسمش را گذاشته «حمله به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل»، دو جوان آنجا گرد هم میآیند یا نمیآیند. مهتاب، دانشجوی سال آخر فیزیک از تهران. امیر، نقاشی که از لندن برگشته. یکی دختر ارباب و دیگری پسر تیمسار. امیر در نخستین دیالوگ نمایش میگوید: «اون مهتاب مشیریه که زودتر از من خودش رو رسونده اینجا؛ به عمارت ییلاقی پدرش، ناصرخان مشیر، ارباب سابق زمینهای این اطراف، از جنگلهای بالای دیلمان بگیر بیا تا شالیزارهای جلگه سیاهکل…» هیچکدام چریک نیستند. هیچکدام قرار نیست تاریخ را عوض کنند.
محمد رضاییراد در نمایشنامه «سیاهکل» نه طرف ساواک است نه طرف چریکها. نه روایت مأموران را تکرار میکند، نه مرثیه قهرمانهای کشتهشده را مینویسد. او آمده داستان آدمهایی را تعریف کند که تاریخ آنها گیر میاندازد. «سیاهکل» یک نمایشنامه تاریخی به معنای معمولش نیست. تأملی فلسفی است درباره «جرم تاریخ» و «زمان خمیده» و «باطل اباطیل» که در قالب یک عاشقانه ناتمام روایت میشود.
