
میخواهم همه کاغذ را ببلعم!
در ساعت ۸ و نیم شب سهشنبه ۱۵ مهر ۱۳۳۱، همانطور که جلال دلتنگ سیمین خانم است و اتفاقا وضعیت ارسال نامهها از ایران به امریکا کمی نامنظم شده و گاهی چندنامه قدیمی با هم میرسند، جلال این طور ابراز دلتنگی میکند:
«راستی ببینم دخترجان آیا وضع اتاقت را مرتب میکنی یا ریخته و پاشیده میگذاری و میروی؟ به دل نگیریها؟ شوخی میکنم. میدانم که اولا دو سال. تا میتوانی برای خودت خرید کن و تا پولی دستت رسید لباس برای خودت بخر. همین. وگرنه برخواهم داشت و این بار فحشت خواهم داد…»، اما همه اینها خیلی زودگذر بودند. لب کلام همان حرف سادهای است که در ۸ بهمن برای سیمین جانش نوشته: «عزیز دلم سیمین جان، قربانت بروم. الهی دورت بگردم. باز دیشب خواب تو را دیدم. یک خواب کامل و تمامعیار. آخ که چقدر از تو دورم و چقدر از تو بیخبرم… حالت چطور است؟ آیا هیچ به فکر این شوهر بدبخت خودت هستی؟…»
این بیخبریها احتمالا ارزشش را داشته. چون سیمین خانم با استفاده از بورس فولبرایت عازم آمریکا شده بود و هرچند وقت یک بار سیمین از موفقیتهای خود در داستانهایش یا تشویقهایی که از سوی استادانش داشت، به شوهرش خبر میداد و هر دو خوشحال میشدند.
جزئیات «نامههای سیمین دانشور و جلال آل احمد» را در کتابی که انتشارات نیلوفر منتشر کرده میتوانید بخوانید.
