ضریب هیولایی حرکت‌های کوچک

زیستن لابه‌لای تعارفات و دل خوش‌کردن به میراث مکتوب فرهنگی اجازه نمی‌دهد که ما با درون‌مایه‌های موجود در فرهنگ شفاهی و عمومی‌مان که قابل نقد و واکاوی است روبه‌رو شویم. وقتی آدم‌ها هر روز در ایستگاه مترو صادقیه با وجود آنکه می‌دانند صندلی برای نشستن پیدا خواهند کرد، همدیگر را برای زودتر سوارشدن هل می‌دهند و این اتفاق هر روز در این ایستگاه تکرار می‌شود، یعنی ما هنوز جرئت نکرده‌ایم به درون‌مایه‌های رفتاری خود نگاه کنیم که چرا این‌گونه می‌کنیم؟

زیستن لابه‌لای تعارفات و دل خوش‌کردن به میراث مکتوب فرهنگی اجازه نمی‌دهد که ما با درون‌مایه‌های موجود در فرهنگ شفاهی و عمومی‌مان که قابل نقد و واکاوی است روبه‌رو شویم. وقتی آدم‌ها هر روز در ایستگاه مترو صادقیه با وجود آنکه می‌دانند صندلی برای نشستن پیدا خواهند کرد، همدیگر را برای زودتر سوارشدن هل می‌دهند و این اتفاق هر روز در این ایستگاه تکرار می‌شود، یعنی ما هنوز جرئت نکرده‌ایم به درون‌مایه‌های رفتاری خود نگاه کنیم که چرا این‌گونه می‌کنیم؟

جوان آنلاین: تو شنیده‌ای یا دیده‌ای در فلان کشور، افراد وقتی سوار قطار مترو می‌شوند، حتی اگر صندلی کناری آنها خالی باشد به خود اجازه نمی‌دهند که وسایل خود را روی صندلی بگذارند و حالا این را در کنار مشاهدات روزانه‌ات در مترو تهران قرار می‌دهی که آدم‌ها وقتی سوار قطار می‌شوند، انگار که بلیت جداگانه‌ای برای کیف یا ساک دستی‌شان هم گرفته باشند، ساک یا آن وسیله را هم روی صندلی می‌گذارند و وقتی جلو می‌روی و خواهش می‌کنی آن کیف یا وسیله را از روی صندلی بردارند تا تو بتوانی روی آن صندلی بنشینی با قیافه‌ای درهم و شاکی به سختی حاضر به عقب‌نشینی می‌شوند، آدم‌هایی که روی صندلی‌هایی می‌نشینند که برچسب مخصوص افراد سالمند، ناتوان و زنان باردار روی آنها خورده است. آدم‌هایی که در فاصله تنگ بین صندلی‌های قطار‌های دوطبقه مترو پاهایشان را طوری دراز می‌کنند که کسی جرئت نکند دست‌کم تا وقتی تمام صندلی‌های آن واگن پر نشده، به صندلی روبه‌رویی آن فرد فکر کند تا مبادا راحتی آن فرد مخدوش شود، چاره‌ای نمی‌ماند جز اینکه با دید انتقادی به میراث فرهنگی ـ مذهبی‌مان بنگریم که چرا آن همه مواعظ و آموزه‌های اصیل مبتنی بر دیگرخواهی در تعاملات اجتماعی ما امکان ظهور و بروز پیدا نمی‌کند. ایراد کار کجاست؟ اگر به راستی ما حامل فرهنگ و نگرشی هستیم که می‌گوید: «مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن / که در شریعت ما غیراز این گناهی نیست»، پس چرا نسبت به آزار دادن دیگران چنین بی اعتنا و سهل گیر شده‌ایم؟

 وقتی در جنگل، ۲ مترمربع جای بدون زباله نیست
قطار مترو می‌خواهد حرکت کند، اما دوان‌دوان پایمان را لای در می‌گذاریم تا سوار قطار شویم. یک دقیقه تأخیر در حرکت قطار کاملاً بی‌ضرر به نظر می‌رسد، اما وقتی آن یک دقیقه تأخیر یا حتی کمتر در آن ۲ هزار نفری که در قطار منتظر ایستاده‌اند یا نشسته‌اند ضرب می‌شود رفتار ما شکل هیولاوار خود را نشان می‌دهد. 
وقتی سخن از مسئولیت اجتماعی به میان می‌آید معمولاً درک ما از مسئولیت اجتماعی معطوف به «دیگری» است و اتفاقاً پرتگاه در چنین نقطه‌ای است. بسیاری از کار‌های ظاهراً بی ضرر ما در ابعاد اجتماعی آن به شکل دیوانه واری ضریب می‌گیرد، مثل وزنه‌ای چند گرمی که از ارتفاع قابل توجهی پایین می‌افتد و با شتاب ثقل به صورت تصاعدی جلو می‌رود. 
آدم‌هایی را دیده‌ام که با وجدانی راحت در سکو‌های مترو یا پیاده‌رو‌ها سیگار می‌کشند با اینکه می‌دانند دود سیگارشان، به‌ویژه برای افرادی که میگرن یا ریه‌هایشان آسیب‌دیده به شدت آزاردهنده است. آدم‌هایی که کلی ردپای پسماند از خود کنار دریا و جنگل باقی می‌گذارند. یک کیلو پسماند، یک بطری آب معدنی که کنار دریا یا لابه‌لای درختان رها شده وزن خاصی ندارد. یک بطری شاید حدود ۱۰۰ گرم یا کمتر وزن داشته باشد و جای زیادی را هم اشغال نکند یا مثلاً بطری آلومینیومی یک نوشابه انرژی‌زا، اما این پسماند‌ها ضریب می‌گیرند و نهایتاً کار به جایی می‌رسد که بسیاری از افرادی که به شمال می‌روند، تجربه ناخوشایندی از حضور در کنار دریا یا جنگل دارند از بس که زباله و پسماند رها شده می‌بینند. به این فکر کنید که کسی صد‌ها کیلومتر رانندگی کرده و پیه راهبندانی سنگین را به تن مالیده و حالا از نزدیک آواز دهل را می‌شنود. آن منظره‌های کارت‌پستالی مسحورکننده و به شدت زیبا که در شبکه‌های اجتماعی از مناظر شمال دیده بود از نزدیک بیشتر شبیه جایگاه‌های دپوی زباله است. بار‌ها برای تک‌تک ما پیش آمده که نتوانسته‌ایم در جنگل به اندازه پهن کردن یک زیرانداز دو در یک، یعنی به اندازه ۲ مترمربع جایی بدون زباله پیدا کنیم. 

 من فقط جای خود را سوراخ می‌کنم
گاهی نوع تفکر موجود در میان ما شبیه آن حکایتی می‌شود که خلاصه آن این است: «من جای خود را سوراخ می‌کنم و به کسی ربطی ندارد»، اما این نوع تفکر این موضوع را نادیده می‌گیرد که تمام فضا‌هایی که به نظر شخصی می‌رسند در تعامل و پیوند با فضا‌های اجتماعی قرار دارند. منحنی شکم بزرگ من در آغاز کاملاً شخصی به نظر می‌رسد، اما وقتی من انضباطی در مقدار و نوع خوردن خود ندارم انحنای شکم بزرگ من نمی‌تواند یک امر شخصی باشد، بلکه مرا مستعد بسیاری از بیماری‌ها خواهد کرد و در نهایت بودجه محدود خانواده که می‌توانست در آموزش یا اوقات فراغت صرف شود به ناچار صرف درمان بیماری‌هایی خواهد شد که از ناپرهیزی من می‌آید. 
گاهی تاب نیاوردن آنچه ناکامی می‌پنداریم باعث می‌شود عکس‌العمل‌های بدون تناسب و مضحکی از ما سر بزند و منافع همگانی را قربانی کنیم. خویشاوندی داشتیم که تعریف می‌کرد از فردای روزی که نامزد مورد علاقه او در انتخابات ریاست جمهوری ـ به قول او ـ به ناحق بازنده شده، آشغال‌های خانه را از پنجره به سمت سطل آشغال شهرداری شوت می‌کند و زحمت پایین آمدن از پله‌ها را به خود نمی‌دهد. مهم نیست این پرتاب‌ها چقدر در سبد بیفتد یا نه و مهم نیست انفجار کیسه زباله روی کف خیابان چه منظره مشمئزکننده‌ای را پدید بیاورد. به فرض که اصلاً در انتخابات تقلب شده باشد، منطق می‌گوید چرا وضعیت خراب را باید خراب‌تر کرد، اما خشم ویرانگر می‌گوید: وضعیت خراب باید خراب‌تر شود. وقتی کمی با او حرف می‌زدی و استدلال‌هایش را می‌شنیدی در نهایت به اینجا می‌رسیدی: «دیگی که برای من نجوشه، سر سگ توش بجوشه.» مثل کسی که چراغ قرمز چهارراه را تا وقتی قبول دارد که برای او سبز باشد. اما این واقعاً هولناک است و این ضرب‌المثل‌های به شدت تاریک در فرهنگ عمومی ما وجود دارد. 

 دلخوش بودن به میراث فرهنگی مکتوب کافی نیست
زیستن لابه‌لای تعارفات و دل خوش کردن به میراث مکتوب فرهنگی اجازه نمی‌دهد که ما با درون‌مایه‌های موجود در فرهنگ شفاهی و عمومی‌مان که قابل نقد و واکاوی است روبه‌رو شویم. وقتی آدم‌ها هر روز در ایستگاه مترو صادقیه با وجود آنکه می‌دانند صندلی برای نشستن پیدا خواهند کرد ـ دست‌کم در ساعاتی که من سوار می‌شوم و هنوز ساعات پیک نیست ـ همدیگر را برای زودتر سوار شدن هل می‌دهند و این اتفاق هر روز در این ایستگاه تکرار می‌شود، یعنی ما هنوز جرئت نکرده‌ایم به درون‌مایه‌های رفتاری خود نگاه کنیم که چرا این‌گونه می‌کنیم؟ ما مثل هر فرهنگ و تمدنی حامل متن و حاشیه‌های فرهنگی هستیم و اگر می‌خواهیم پیش برویم، نمی‌توانیم صرفاً دلخوش به میراث مکتوب باشیم و نقش شفاهیات را در شکل دادن به گفتار و رفتار نادیده بگیریم. اگر ما حامل فرهنگی هستیم که چنین روشن و زیبا به «دیگرخواهی» معتقد است: «بنی‌آدم اعضای یکدیگرند / که در آفرینش ز یک گوهرند / چو عضوی به درد آورد روزگار / دگر عضو‌ها را نماند قرار / تو کز محنت دیگران بی‌غمی / نشاید که نامت نهند آدمی» در آن‌سو وزن قابل توجهی از حاشیه‌های تاریک «خودخواهی» را نیز در ناخودآگاه جمعی‌مان به دوش می‌کشیم که با صراحت و با تندترین لحن ممکن این‌گونه فریاد می‌کشد: «دیگی که برای من نجوشه، سر سگ توش بجوشه» و تا زمانی که ما نتوانیم با خودنگری و خودانتقادی به این زاویه‌های تاریک نوری بتابانیم، چگونه می‌توانیم انتظار داشته باشیم از این خودخواهی‌های تاریک و افسارگسیخته در رفتار‌های جمعی‌مان عبور کنیم؟

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *