صورت آن سرگرد ارتشی مثل ماه می‌درخشید/نوربالا که می‌گفتند این بود

یک‌شب با مرحوم چمران نشسته بودیم راجع به موضوعات جبهه و کارهایی که فردا داشتیم، صحبت می‌کردیم؛ در باز شد، همین شهید رستمی وارد شد. چند روزی بود او را ندیده بودم. دیدم سرتاپایش گل‌آلود است؛ این پوتین‌ها گل‌آلود، بدنش خاک‌آلود، صورتش خسته، ریشش بلند؛ اما ...

یک‌شب با مرحوم چمران نشسته بودیم راجع به موضوعات جبهه و کارهایی که فردا داشتیم، صحبت می‌کردیم؛ در باز شد، همین شهید رستمی وارد شد. چند روزی بود او را ندیده بودم. دیدم سرتاپایش گل‌آلود است؛ این پوتین‌ها گل‌آلود، بدنش خاک‌آلود، صورتش خسته، ریشش بلند؛ اما …

صورت آن سرگرد ارتشی مثل ماه می‌درخشید

به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، نزدیک‌بودن ایام منتهی به تشییع پیکر رهبر شهید انقلاب، آیت‌الله العظمی سید علی خامنه‌ای بهانه‌ای شد برای مرور خاطرات و گفتارهایی است که از ایشان به جا مانده‌اند. 

به این‌ترتیب تا زمان پایان مراسم وداع و تشییع سیدالشهدای شهیدان انقلاب اسلامی ایران، به مرور این‌خاطرات که توسط شخص رهبر شهید روایت شده‌اند، پرداختیم که تا امروز ۳ قسمت از این‌پرونده منتشر شد.

قسمت‌های اول تا سوم این‌پرونده در پیوندهای زیر قابل دسترسی و مطالعه‌اند:

* «امام حکم قتل نویسنده را صادر کرد نه این‌که کتابش را تحریم کند!/خود سفرای اروپایی معذرت خواستند و برگشتند»

* ««این‌ها می‌روند و شما می‌مانید»/سابقه نداشت این‌طور بزنند!»

* «شهیدباهنر را از خانه‌اش بیرون کردم تا با آقای هاشمی صحبت کنم!»

چهارمین‌قسمت از پراه کردم، دیدم مثل ماه می‌درخشد؛ نورانی بود. 

روزهای قبل، این‌حالت را در او ندیده بودم. رفته بود در یک‌منطقه عملیاتی، آن‌جا فعالیت زیادی کرده بود. حالا آمده بود می‌خواست گزارش بدهد. او بعد از چندی به شهادت رسید. ارتشی بود، اما بسیجی وارد میدان شده بود؛ فعالیت می‌کرد، مجاهدت می‌کرد، حضور فداکارانه داشت. بعد هم به شهادت رسید. 

منبع: تابناک

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *