نوبت به شهید زینت رسید که برود. در آغوش گرفتمش. زینت گفت: علیآقا فکر میکنید من به اتکای این تجهیزات و مهمات به میدان نبرد میروم؟ نه، امید من به صاحبالزمان (عج) است. ما برای ایشان میجنگیم و ایشان ما را تنها نمیگذارد.
صدای زینت دیگر از پشت بیسیم شنیده نمیشد!
نوبت به شهید زینت رسید که برود. در آغوش گرفتمش. زینت گفت: علیآقا فکر میکنید من به اتکای این تجهیزات و مهمات به میدان نبرد میروم؟ نه، امید من به صاحبالزمان (عج) است. ما برای ایشان میجنگیم و ایشان ما را تنها نمیگذارد.
