جنگ تمام شده بود. اما پدر هنوز در آبادان بود و ما در شهرکی نزدیک ماهشهر زندگی میکردیم. یادم میآید ماه رمضان بود، من و خواهرم هم دوست داشتیم مثل بزرگترها روزه بگیریم.
به گزارش اصفهان زیبا؛ جنگ تمام شده بود. اما پدر هنوز در آبادان بود و ما در شهرکی نزدیک ماهشهر زندگی میکردیم. یادم میآید ماه رمضان بود، من و خواهرم هم دوست داشتیم مثل بزرگترها روزه بگیریم. من احساس میکردم غذایی که سحر و افطار میخوریم خوشمزهتر از غذاهای دیگر است. مادر گفت شما باید روزه کلهگنجشکی بگیرید و میتوانید سحری، ناهار و افطار بخورید. برادر کوچکم شیرخواره بود. ما با خنده میگفتیم: « مامان، داداش که همهش داره شیر میخوره. چه روزهای گرفته؟ « و مادر میگفت: « اون فعلا روزه کلهمورچهای میگیره» و ما از ته دل میخندیدیم.
