شهادت دلخراش پسرم گواه حقانیت جمهوری اسلامی است

یکی از دوستان پسرم به نام شهید موسوی در یگان ویژه تهران به شهادت رسید. بچه‌های پادگان‌شان شهید شده بودند و پسرم آنجا نبود. همیشه می‌گفت دعا کنید من هم شهید شوم. می‌گفتم پسرم مراقب خودت و مردم باش. می‌گفت مردم از خود ما هستند. ما مراقب‌شان هستیم تا امنیت داشته باشند

یکی از دوستان پسرم به نام شهید موسوی در یگان ویژه تهران به شهادت رسید. بچه‌های پادگان‌شان شهید شده بودند و پسرم آنجا نبود. همیشه می‌گفت دعا کنید من هم شهید شوم. می‌گفتم پسرم مراقب خودت و مردم باش. می‌گفت مردم از خود ما هستند. ما مراقب‌شان هستیم تا امنیت داشته باشند

جوان آنلاین: ۱۸ دی‌ماه که بوی باروت و لاستیک سوخته، شهر مرودشت را پر کرده بود و عابران جرئت رفت‌وآمد در سطح شهر را نداشتند، شهید ابوالفضل قاسمی و قاسم عزیزی از پایور‌های یگان ویژه پلیس که برای کمک به تأمین امنیت مردم مرودشت از تهران به مأموریت رفته بودند، غریبانه و مظلومانه از سوی عوامل آموزش‌دیده موساد و فتنه‌گران وابسته به کودتای امریکایی- صهیونی به شهادت رسیدند. ابوالفضل و قاسم پلیس بودند، اما برای عدم فروافتادن در پروژه کشته‌سازی دشمن، حق تیر نداشتند. اغتشاشگران شبه‌داعشی‌هایی بودند که رفتار داعش گونه شان خاطرات شهید حججی را برای‌مان زنده کرد. آنها دو مأمور مدافع امنیت به نام‌های ابوالفضل مقدسی و قاسم عزیزی را با چاقو، قمه و میله مورد حمله قرار دادند، بعد دست و پاهای‌شان را بریدند. میله در چشمان فرو کرده و بدن را آتش زدند و طناب به دورگردن بسته و پیکر بی‌جان را روی زمین کشیدند. یکی از این دو شهید ابوالفضل مقدسی بود؛ جوان متولد سال ۱۳۸۰ و اهل چهاردانگه ساری که پدری معلول داشت و به پدر قول داده بود کاری کند جهان او را ببیند. چشم امید ابوالفضل به تنها پسرش بود. مادرش می‌گوید او مال خدا بود و خدا انتخابش کرد و شهید وطن نام گرفت. گفت‌و‌گوی «جوان» با مادر مدافع امنیت «شهید ابوالفضل مقدسی» پلیس مظلوم یگان ویژه را پیش رو دارید. 

شهید از کودکی چطور روحیاتی داشتند و فرزند چندم شما بودند؟

آقا ابوالفضل فرزند اول و تنها پسرم بود. بعد از ابوالفضل، خدا یک دختر به ما هدیه داد که ۱۲ ساله است. همسرم معلولیت دارد و تأمین مخارج زندگی خانواده بر عهده من است. در مدارس به عنوان خدماتی و سرایدار کار می‌کردم. ابوالفضل هنوز دو سالش نشده بود که با پدرش در خانه تنها می‌ماند تا بزرگ شد. پدرش با همان معلولیت و محدودیتش هوای بچه را داشت و مراقبش بود تا غروب از سرکار به خانه برگردم. ساعت شش صبح به سرکار می‌رفتم تا ساعت پنج-شش غروب از مدرسه برمی‌گشتم. مجبور بودم کار کنم تا زندگی‌مان بگذرد. پسرم از کودکی بسیار آرام و حرف گوش کن بود. وقتی به سن ۱۳ سال رسید مردی شده بود برای خودش. احساس مسئولیت می‌کرد و مراقب پدرش بود. ۱۲ ساله که شد خواهرش به دنیا آمد و مراقبش بود. به پدرش کمک می‌کرد. در کار‌های مدرسه مثل جارو زدن و تمیز کردن در و پنجره‌ها و خرید وسایل کمکم می‌کرد. هوای مرا داشت. می‌خواست بگوید من بزرگ شدم، می‌توانم کمک کنم تا اینکه به سن دبیرستان رسید. به هنرستان رفت و در رشته دامپروری تحصیل کرد. زمین شالیزاری در روستا داشتیم با سر زمین کار می‌کردیم. می‌گفت امسال خودمان شالی بکاریم. با ذوق و شوق کنارم کار می‌کرد، واقعاً مثل یک مرد بود. بچه مهربان و دلسوزی بود. فداکاری را دوست داشت. اگر همسایه‌ای کمک می‌خواست به کمکش می‌رفت. 

چه خاطره‌ای از شهید در ذهن‌تان ماندگار شده است؟

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *