از طریق رسانه شما به عوامل تروریستی صهیونیستی- امریکایی میگویم این اقدامات کورکورانه و بزدلانه شما هیچگاه نمیتواند این مسیر و راه را، این هدف را کمرنگ کند و از این شکوه و عظمت بکاهد و به فرموده امام هیچ غلطی نمیتوانید بکنید. اینها هر چه دست و پا میزنند نمیتوانند از این هلاکت و نابودی نجات پیدا کنند
چه نيك فرمودند كه شهيد سليماني براي دشمنانش خطرناكتر از سردار سليماني است، حادثه تروريستي ۱۳دي ماه خود گواه روشن اين ادعاست. ۱۳دي1402؛ روزي كه همه چيز خوب بود؛ حال زائران مزار حاجقاسم، حال موكبداران خادم، حال همه آنهايي كه در آن روز خودشان را به ميعادگاه دلدادگي رسانده بودند. آن روز بوي اسپند، چاي بابونه و هلابيكم خادمان عراقي موكب شهيد ابومهدي المهندس، با صداي دلنشين پسر نوجواني كه برگبرگ كتاب «از چيزي نميترسيدم» حاجقاسم را براي زائران بازخواني ميكرد، درآميخته بود، اما دشمن اين حال خوش معنوي و شهدايي ملت را هم تاب نياورد و يك باره همه چيز به هم ريخت؛ داعشصفتان بار ديگر دست به ترور زدند و داغدارمان كردند؛ داغدار شهيداني چون محمدامين صفرزاده، محمدعلي عابديني و شهيد عابد منصورينژاد. فرصتي شد و من به رسم همان زنده نگهداشتن ياد شهداي مكتب حاجقاسم پاي حرفهاي خانوادهشان نشستم؛ پاي حرفهاي پدر شهيد محمدامين صفرزاده و او برايم از ديدار محمدامين با حاجقاسم گفت، از كتاب شهداي مدافع حرمي كه حاجقاسم به محمدامين هديه كرد و از آن پس شهادت شد يكي از آرزوهاي اين نوجوان ۱۵ساله. پاي حرفهاي برادرانه شهيد محمدعلي عابديني هم نشستم كه ميگفت، شهيد محمدعلي عابديني در دوران جنگ سرباز حاجقاسم بود، بعد از جنگ در مسير حاجقاسم ماند و ۱۳دي ماه میهمان حاجقاسم شد و نهايتاً در جوار فرمانده شهادتش را به آغوش كشيد. او از همجواري برادرش با شهيد گمنام و میهمان تازهوارد روستا هم برايم روايت كرد. سخت و تلخ بود كه پاي حرفهاي برادر شهيد عابد منصورينژاد بنشينم. وی از برادرش گفت كه تزريق اشتباه يك آمپول در دوران كودكي قدرت تكلم و راه رفتن را از او گرفته بود و از شفاي برادر شهيدش برايم روايت كرد كه از دستان مبارك امام رضا(ع) در هفت سالگي گرفت و ۱۳دي ماه1402 ميان همه دلواپسي خانواده عاقبتش با شهادت گره خورد. متن پيش رو حاصل اين همكلامي است.
بعد از آن دیدار حاجقاسم الگوی پسرم شد
شهيد محمدامين صفرزاده
مهدي صفرزاده پدر شهيد محمدامين صفرزاده و اهل كرمان است. او از روز حادثه و شهادت فرزندش اينگونه روايت ميكند: من دو پسر دارم، محمدامين و ابوالفضل. محمدامين 15سال داشت كه در حادثه تروريستي گلزار شهداي كرمان به شهادت رسيد. روز 13دي ماه محمدامين به همراه مادر و برادرش به گلزار رفته بودند و قرار بود من هم بعد از اتمام كار به گلزار بروم و همديگر را آنجا ببينيم. قبل از حادثه تروريستي با بچههايم تماس گرفتم و آنها گفتند كه ازدحام زيادي در گلزار و مسير است، براي همين من گفتم من ديگر نميرسم به گلزار بيايم و براي تبريك روز مادر به خانه مادربزرگ ميروم. قرار ما اين بود كه بعد از اتمام زيارتشان آنها هم به منزل مادربزرگ بيايند و همديگر را آنجا زيارت كنيم. حدود ساعت14:30 بود كه با مادرمحمد تماس گرفتم كه او پاسخ نداد. با خودم گفتم به خاطر شلوغي متوجه تماسم نشده است. بعد با محمدامين تماس گرفتم. گفتم: كجايي بابا؟ گفت: من پيش مادر نيستم. آنها جايي ديگر هستند و من آمدهام پايين، سمت ماشين مادر و منتظرم او بيايد و بعد به خانه مادربزرگ بياييم! محمدامين مادربزرگش را خيلي دوست داشت. بعد از تماس من، ديگر محمدامين منتظر آمدن مادرش نشده و خودش مسير گلزار را پياده به سمت خانه مادربزرگ ميآيد. كمي بعد هم خبر انفجارهاي تروريستي را شنيدم. به محض اينكه اين خبرها را شنيدم، به محمدامين زنگ زدم كه جواب نداد. تا غروب دائم شماره محمدامين را ميگرفتم، اما خبري از او نبود. با خودم ميگفتم محمدامين كسي نبود كه پاسخ تماس ندهد! به دلم گواه شد كه اتفاقي براي او افتاده است! ديگر نتوانستم تحمل كنم و به سمت محل حادثه راه افتادم، اما اجازه ورود به گلزار را ندادند، براي همين راه افتادم سمت بيمارستانها و دنبال محمدامين ميگشتم. بيمارستان به بيمارستان دنبال پسرم بودم كه شايد او را در ميان مجروحان پيدا كنم، وقتي او را ميانشان نيافتم، به قطعيت رسيدم كه او به شهادت رسيده است. تا ساعت 12:30شب همين طور سرگردان بودم. خانواده هم زنگ ميزدند كه بيا خانه تا خبري شود، اما من نميتوانستم بدون محمدامين به خانه برگردم. كمي بعد خواهرم با من تماس گرفت و گفت: برادرجان ميگويند، چند بچه را كه از حادثه تروريستي ترسيدهاند، در گلزار شهدا كنار مزار حاجقاسم نگه داشتهاند. خيلي زود خودت را برسان گلزار شهدا. من رفتم سمت گلزار شهدا. همسرم هم براي پيدا كردن نشاني از محمدامين به سمت پزشكي قانوني رفته بود. در مسير بودم كه با من تماس گرفت و گفت اينجا ميگويند كه از جيب يك شهيد يك عابر بانك به نام «شما» پيدا كردهاند، وقتي اين جمله را شنيدم، مطمئن شدم پسرم شهيد شده است. گويا محمدامين در همان لحظه اول شهيد شده و براي همين پيكرش را مستقيم به پزشكي قانوني منتقل كرده بودند و ما نتوانسته بوديم او را در بيمارستان پيدا كنيم.
روايتي از يك ديدار خودماني
پدر شهيد از ديدار محمدامين با حاجقاسم روايت ميكند؛ ديداري كه همه زندگي او را تحتالشعاع خود قرار داد. او ميگويد: من به شكل پيمانكاري با مخابرات كار ميكنم. سال1396 از شركت به من زنگ زدند كه به بيتالزهراي حاجقاسم بروم. بايد داخل حسينيه يك كار فني انجام ميدادم. وقتي از شركت با من تماس گرفتند، محمدامين هم در خانه بود. از من پرسيد بابا كجا ميروي؟ گفتم: ميخواهم بروم بيت الزهراي حاجقاسم، كاري دارم بايد انجام دهم. محمدامين گفت: من هم ميخواهم بيايم. گفتم: من براي كار ميروم، گفت: نه من ميخواهم بيايم و آنجا را ببينم. محمدامين هيچ وقت با من به محل كار نميآمد، اما آن روز اصرار كرد و گفت: ميخواهم با شما بيايم. باهم رفتيم بيتالزهرا(س). من بالاي نردبان بودم و محمدامين از پايين مراقب بود. نيم ساعتي از حضور ما در بيتالزهرا نگذشته بود كه حاجقاسم وارد شد. آنجا حاجقاسم پسرم را ديد و دستي سر محمدامين كشيد و خوشوبشي با او كرد. حاجقاسم از محمدامين پرسيد كلاس چندمي؟ مدرسه ميروي؟ ايشان فكر ميكرد كه محمدامين ترك تحصيل كرده و كار ميكند. كمي باهم صحبت كردند، محمدامين به حاجقاسم گفت: محصل هستم و امروز آمدهام كمك بابا. بعد حاجقاسم كتابچهاي در مورد شهداي مدافع حرم آورد و به محمدامين داد.
هديه حاجقاسم
بعد از آن حاجقاسم شد الگوي محمد. علاقه و دلبستگي محمدامين به حاجقاسم هميشگي بود. هر مرتبه محمدامين تصاوير و فيلم حاجقاسم را در تلويزيون مشاهده ميكرد، با توجه خاصي محو ايشان ميشد. نميدانم مهرباني و مردمداري حاجقاسم بود يا شجاعت ايشان كه اينچنين پسرم را شيفته خود كرده بود، محمدامین ارادت زيادي به حاجقاسم پيدا كرد. پسرم براي هميشه آن كتابي كه حاجقاسم به او داده بود را به يادگار با خودش داشت. محتواي اين كتاب در مورد شهداي مدافع حرم بود و تا همان لحظه شهادت هم آن كتاب را داشت و ميخواند. برادرش ابوالفضل ميگفت: وقتي محمدامين آن كتاب را خواند، بارها به من گفت: من هم ميخواهم شهيد شوم!
او در ادامه ميگويد: سال گذشته در سومين سالگرد حاجقاسم محمدامين ميخواست در آن هواي سرد ديماه در گلزار شهدا كنار مزار شهدا بخوابد. من به او اجازه ندادم و گفتم: هوا سرد است، من خودم فردا ميآيم و همراه با دوستانت شما را براي زيارت ميبرم و ميآورم. امسال هم براي شركت در مراسم چهارمين سالگرد شهادت حاجقاسم سر از پا نميشناخت و ميگفت: من بايد براي مراسم حاجقاسم بروم. همان صبح روز 13دی هم كه همراه مادر و برادرش راهي شد و نهايتاً به شهادت رسيد.
رعنا بود و خوش قد و قامت
پدر شهيد از نحوه شناسايي پيكر فرزند شهيدش ميگويد: روز 13دي ماه وقتي به گلزار شهدا رسيدند، محمدامين با دوستانش همراه و از مادرش جدا شده بود. زماني كه تماس گرفتم و گفتم: من خانه مادربزرگ هستم، از دوستانش هم جدا شده بود كه زودتر به خانه مادر بزرگ برسد. آنطور كه ما متوجه شديم محمدامين همين كه از عامل انتحاري ميگذرد، عامل انتحاري خودش را منفجر و تركشها به پشت محمدامين اصابت ميكند. من براي شناسايي پيكرش رفتم و محمدامين را شناسايي كردم. همان كارت عابر هم به ما كمك كرد. راستش را بخواهيد تا چند روز خيلي از دست خودم دلخور بودم، به خودم ميگفتم: چرا من زنگ زدم و گفتم زود بيا خانه عزيز، اما باز خودم را دلداري ميدهم و ميگويم تقدير اين بود كه در آن لحظه آنجا باشد. فيلمي هم در فضاي مجازي پخش شده كه من محمدامين را در آن فيلم ديدم. پارچهاي روي او انداخته بودند و امدادگران و مردم در حال كمكرساني به مجروحان بودند. از همان فيلم هم متوجه شدم كه او در لحظه اول به شهادت رسيده است. ما از روي لباسها و قد و قامتش او را تأييد كرديم. پسرم قد و قامت بلندي داشت.
و آن دست نوازشگر حاجقاسم
پدر شهيد ميگويد: نهايتاً بعد از برگزاري مراسم باشكوه تشييع شهداي حادثه تروريستي او را در كنار شهيد سليماني به خاك سپرديم. نميدانم از همان روزي كه محمدامين حاجقاسم را در بيتالزهرا ملاقات كرد، چه بر او گذشت و آن دست نوازش حاجقاسم با او چه كرد كه از آن به بعد ارادت زيادي به حاجقاسم و يارانش پيدا كرد. او بعد از خواندن آن كتاب آرزوي شهادت داشت؛ آرزوي شهادتي كه شايد در لفظ ميآمد و براي او در آن شرايط و سن و سال عجيب به نظر ميرسيد. محمدامين پسر خوب و سر به راهي بود. حالا برادرش ابوالفضل كه 5/3سال از محمدامين كوچكتر است، شرايط سختي دارد. فعلاً دور و اطراف ما شلوغ است، شايد اين تنهايي را حس نكند، اما بعد از آن قطعاً براي ابوالفضل كه همچون دوست و رفيق صميمي همديگر بودند، فقدان محمدامين و نبودنش تلخ خواهد بود. بسياري از تصاوير محمدامين در گوشي خودش است كه تا يك روز بعد از شهادتش زنگ ميخورد، اما ما هنوز نتوانستهايم گوشي او را پيدا كنيم. ميدانم كه خواست خدا بود كه قسمتش اين شد. ميدانم كه او به بهترين عاقبتبخيري رسيد. ميدانم كه او خودش شهادت را دوست داشت، اما من پدرم و دلتنگيهاي خودم را دارم. خانواده بيتابيهاي خودش را دارد. او براي ما عزيز بود، براي مادرش و براي ابوالفضل. همه اين شهدا براي خانوادههايشان عزيز بودند. اميدوارم همانطور كه من با اين نبودن محمدامين كنار آمدم، خانوادهام هم بتواند. از خدا براي خانوادهام صبر ميخواهم. تا امروز خدا صبرش را داده و اميدوارم بتوانم باز هم تحمل كنم و تاب بياورم.
به كدامين گناه
او در پايان ميگويد: من بر اين عقيده هستم كه حاجقاسم از بسياري از منيتها گذشت، از بسياري از تعلقات خاطر، از تعلقات مادي و دنيايي گذشت. به قول كرمانيها حاجقاسم تافته جدابافته بود. درست است كه ما ميگوييم ما سرباز حاجقاسم هستيم! اما بايد بحق جاي او باشيم. آنها هم كه اين حوادث را رقم زدند، بدانند كه با اين اقدامات نميتوانند مانع حضور ما شوند. محمدامين چه گناهي داشت؟ محمدامين نيروي نظامي بود؟ او در ميدان نبرد بود؟ اسلحه به دست گرفته بود؟ نه، هيچ كدام نبود، آنها از حضور امثال محمدامينها ميترسند. همه آنها كه آنجا حضور داشتند، گناهي نداشتند، آنها آمده بودند براي پاسداشت مقام يك فرمانده و شهدايش. آنها از اين هم ميترسند، آنها از زائران حاجقاسم هم هراس دارند. فقط اين را بگويم، به كدامين گناه فرزندان ما را اينگونه به شهادت رساندند؟!
شهادت در سالروز شهادت فرمانده
