شهادت در خط مقدم را به خدمت در تهران ترجیح داد

قبل از شهادتش به منطقه رفتم، اما موفق نشدم او را ببینم. فرمانده علی را دیدم و موضوع را با او در میان گذاشتم. او هم با بیسیم پیام داد. بعد هم به من گفت منطقه زیر آتش است. پیام ما رسیده، باید ببینیم اوضاع منطقه چه می‌شود. سه روز منتظر ماندم، اما خبری نشد. به بچه‌ها گفتم شما هم برای من مثل علی هستید. شما را دیدم، انگار علی را دیدم. وقتی برگشتم، فهمیدم علی آمده و تا غروب منتظر من نشسته بود. پرسیده بود بابایم کو؟ خیلی منتظر مانده بود، او هم برگشته بود.
علی هفتم فروردین ۶۱، در عملیات فتح‌المبین شهید شد و حسرت دیدار آخر به دلم ماند

قبل از شهادتش به منطقه رفتم، اما موفق نشدم او را ببینم. فرمانده علی را دیدم و موضوع را با او در میان گذاشتم. او هم با بیسیم پیام داد. بعد هم به من گفت منطقه زیر آتش است. پیام ما رسیده، باید ببینیم اوضاع منطقه چه می‌شود. سه روز منتظر ماندم، اما خبری نشد. به بچه‌ها گفتم شما هم برای من مثل علی هستید. شما را دیدم، انگار علی را دیدم. وقتی برگشتم، فهمیدم علی آمده و تا غروب منتظر من نشسته بود. پرسیده بود بابایم کو؟ خیلی منتظر مانده بود، او هم برگشته بود.
علی هفتم فروردین ۶۱، در عملیات فتح‌المبین شهید شد و حسرت دیدار آخر به دلم ماند

جوان آنلاین: با هماهنگی پایگاه بسیج شهید ابوالفضل مختاری مسجد امام حسن مجتبی (ع) به دولت آباد می‌روم. قرارمان دیدار با خانواده شهید علی احمدی از شهدای عملیات فتح‌المبین می‌شود. وارد حیاط خانه که می‌شوم چشمم به پنجره طبقه بالای خانه می‌افتد، پدر شهید مشتاقانه از همانجا خوشامدگویی‌اش را آغاز می‌کند و با لبخند مهربانش پذیرای‌مان می‌شود. با استقبال برادر شهید وارد خانه می‌شوم. به محض ورود تصاویر کنار هم چیده شده شهید علی احمدی، حاج قاسم سلیمانی و سیدحسن نصرالله چشم نوازی می‌کنند. به فاصله کمی از قاب شهدا، قاب عکس دیگری است که خبر از نبود مادر شهید می‌دهد. آری! مادر سال ۱۳۹۸ به فرزند و برادر شهیدش ملحق شده است، اما این خانه هنوز هم جان دارد، عطر دمپختک‌های مادر را هنوز هم می‌توان در این خانه استشمام کرد. بعد از میهمان‌نوازی پدر و برادر شهید، همکلامی‌مان را آغاز می‌کنیم. لحظاتی کنار پدر شهید، ابوالقاسم احمدی می‌نشینم. مردی که چهره نورانی و محجوبش عجیب به دل می‌نشیند. او ۹۰ بهار را گذرانده است و حالا به لطف خدا به زیبایی خاطرات دردانه‌اش را برای ما مرور می‌کند. گفت‌وشنود ما با او را در ادامه می‌خوانید.

 فریدن اصفهان
من پنج فرزند دارم؛ دو پسر و سه دختر که یکی از پسرهایم به نام علی در جبهه شهید شد. ما اهل شهر بوئین میاندشت در فریدن استان اصفهان هستیم و در سال ۱۳۳۱ به تهران آمدیم. آن زمان من ۱۷ سال داشتم. ابتدا در یوسف‌آباد ساکن شدیم. بعد از مدتی به خیابان سرگرد محمدی (که قبلاً سیمان نام داشت) نقل مکان کردیم. پس از مدتی در یک کارخانه استخدام شدم، اما بعد از آن در خیابان سرگرد محمدی یک مغازه لوازم خانگی راه انداختم و مشغول کسب‌وکار شدم و نهایتاً در سال ۱۳۵۵ به دولت‌آباد آمدیم. 

 متولد شب‌های قدر!
 سال ۱۳۳۳، زمانی که ۱۹ سال داشتم، با دخترعمویم ازدواج کردم. ما تقریباً در یک خانواده بزرگ شده بودیم و شناخت خوبی از هم داشتیم. علی فرزند دوم خانه‌ام بود، متولد سال ۱۳۴۰. تولد علی مصادف با ماه مبارک رمضان و شب قدر بود. آن زمان در محله کارگری زندگی می‌کردیم و مراسم شب‌های قدر تا ساعت ۱۲ شب تعطیل می‌شد. آن شب که از مراسم مسجد به خانه برمی‌گشتم، همسایه‌مان با خوشحالی آمد و به من گفت مژده بده که صاحب پسری شده‌ای! من بلافاصله بدون اینکه حتی مادرم را ببینم و نظری از او بپرسم، نام پسرم را علی گذاشتم. دوست نداشتم کسی نامی جز علی برای او انتخاب کند. 
در همه زندگی به رزق حلال اهمیت می‌دادم و خیلی مراقب این قضیه بودم. گاهی که به شهادت‌ها فکر می‌کنم می‌گویم قطعاً این عاقبت بخیری بسته به غذایی دارد که پدر تهیه می‌کند و شیری که مادر به فرزندش می‌دهد.‌ای بی‌شرف حیا کن مملکت را رها کن
پس از رحلت آیت‌الله سید حسین طباطبایی بروجردی در ۱۰ فروردین ۱۳۴۰ که با تشییع جنازه باشکوهی در قم همراه بود، جامعه شیعه ایران با خلأ مرجعیت واحد روبه‌رو شد. در آن دوران، بسیاری از مؤمنان مقید بودند که حتماً مرجع تقلیدی داشته باشند و بیشتر نام‌هایی مانند آیت‌الله شاهرودی، آیت‌الله شیرازی و آیت‌الله حکیم در میان مردم و علما شنیده می‌شد. نام امام خمینی هنوز به عنوان مرجع تقلید مطرح نبود، اما با تصویب قانون ایالتی و ولایتی و تقسیم اراضی از سوی حکومت شاه برای نخستین بار حضرت امام خمینی با صدور اطلاعیه‌ای تند و صریح با امضای «روح‌الله الموسوی الخمینی» وارد عرصه اعتراض علنی شد و نام ایشان در فضای سیاسی و دینی کشور مطرح شد. 
در آن زمان صدور اطلاعیه حضرت امام خمینی علیه شاه اهمیت زیادی داشت و باعث شد کم‌کم نام ایشان در میان مردم شناخته شود. ما هم برای انتخاب مرجع تقلید، از افراد مختلف پرس‌وجو کردیم. تا اینکه یک سید از نجف‌آباد به منطقه ما آمد که خودش مقلد و شاگرد حضرت امام خمینی (ره) بود. با او صحبت کردیم و بعد از راهنمایی‌های او تصمیم گرفتیم از امام خمینی تقلید کنیم. با اوج‌گیری فضای اعتراض ما نیز در تمام تظاهرات‌ها تا زمان پیروزی انقلاب حضور داشتیم. اولین تظاهرات و اولین شعاری که در این تظاهرات‌ها شنیدم را خوب به یاد دارم، می‌گفتند:‌ای بی‌شرف حیا کن مملکت را رها کن

 تصویر علی در روزنامه اطلاعات 
در یکی از روز‌های انقلاب، حدود ساعت ۵ عصر می‌خواستم به تظاهرات بروم، اما نمی‌خواستم علی را با خودم ببرم ولی او هر طور بود، خودش را رساند. وقتی علی را به یکباره در میدان ۲۴ اسفند (که الان میدان انقلاب است) دیدم تعجب کردم. کمی بعد من به او گفتم: «من دیگر نمی‌آیم، اما تو می‌توانی بروی.» او هم تا میدان آزادی رفت. 
فردای آن روز، روزنامه اطلاعات عکس علی را منتشر کرد. همسایه‌هایی که ما را خوب می‌شناختند به خیابان می‌آمدند و می‌گفتند: «می‌دانیم پسرتان انقلابی است.» این موضوع ما را خیلی نگران کرده بود. می‌ترسیدیم نکند علی لو برود و برایش اتفاقی بیفتد. خدا را شکر هیچ اتفاقی نیفتاد. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *