
به گزارش سرویس شعر پایگاه خبری ساعدنیوز، این شعر روایتی عمیق و دردناک از کشمکش درونی آدمی است که میان خواستن و نتوانستن، و تلاش برای فراموشی و بازگشت عشق دستوپا میزند. شاعر در همان ابتدا با اعتراف به اینکه حالش حتی از معشوق نیز بدتر است، گویای عمق رنج و اندوه خود از این دوری میشود؛ رنجی که در تمام ساعات شب و حتی در خواب و رؤیا نیز دست از سر او برنمیدارد و جای خالی معشوق همواره احساس میشود.
در بخشهای دیگر، شاعر به ناتوانی خود در برابر فراموش کردن معشوق اشاره میکند و نام او را تنهاترین پناه و آغوش در لحظات سخت دلتنگی میداند. او از تناقضهای عشق سخن میگوید؛ جایی که حتی تلاش برای فراموشی نیز به بازآفرینی خاطرات و نام معشوق منجر میشود و گویی فراموش کردن، خود به تکرار مکررِ یاد او تبدیل گشته است.
گفتم فراموشت کنم، اما
عبدالجبار کاکایی (زادهٔ 15 شهریور 1342در ایلام) شاعر و ترانهسرای ایرانی است. کاکایی شاعر بسیاری از تیتراژهای سریالهای تلویزیونی است. همان ابتدای تولد به همراه خانواده خود در عراق سکونت گزید و هنگامی که یک سال و نیم بیشتر نداشت به ایران بازگشت. دوران کودکی و تحصیلات ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان را در زادگاه خود گذراند و در سال 1360، دیپلم اقتصاد گرفت. در سال 1361 به تهران آمد و تحصیلات خود را تا مقطع کاردانی زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای تربیت معلم ادامه داد. او در سال 1364 وارد دانشگاه شهید بهشتی تهران شد و در سال 1368 به دریافت مدرک کارشناسی زبان و ادبیات فارسی نایل آمد. سپس به منظور ادامهٔ تحصیل در سال 1371 به دانشگاه آزاد مرکز تهران رفت و در سال 1373 مدرک کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی را دریافت کرد.
به نظر شما سختترین بخشِ فراموش کردن یک آدم چیست؟ خلوتهای شبانه، یا دیدنِ اتفاقیِ جای خالیاش؟
