شب تاسوعای بهمن ۱۳۸۴ همسرم در درگیری با سارقان مسلح به شهادت رسید. او با شهادتش تاسوعای ما را تبدیل به عاشورا کرد. سارقان که سابقه کلاهبرداری داشتند از خیابانهای خلوت در شب تاسوعا استفاده میکنند و وارد طلافروشی میشوند. میخواستند با تراول جعلی خرید کنند که طلافروش متوجه میشود و به آقای قاسمی که در کانکس نیروی انتظامی مستقر بود زنگ میزند
جوان آنلاین: میدانی حسرت خداحافظی یعنی چه؟ میدانی دیدار به قیامت چه دردی دارد؟ میدانی شوکه شدن از شنیدن خبر شهادت همسر چه بر سرت میآورد؟ باید زجر کشیده باشی بدانی خانوادههای شهدا چه داغی تحمل کردهاند! شهید مجید قاسمی خوش اخلاق و نجابتش زبانزد مردم بود. همسرش میگوید اگر زمین به آسمان میرسید نمازش قضا نمیشد، مخصوصاً قرائت زیارت عاشورای هر روزش. او عاشق و دلبسته سالارشهیدان بود و در زمانهای که حرفی از شهادت نبود شهادت به استقبالش آمد. زندگی شهید قاسمی با همسرش یکسال هم طول نکشید. دخترش هفت ماه بعد از شهادت بابا رنگ دنیا را دید و حالا ۱۹ سال از شهادت پدر میگذرد. دخترک بزرگ شد و مادرش برای ما از روزهای دلواپسی و شوک خبر شهادت همسرش روایت میکند؛ از روزهای تلخی که هنوز باورش ندارد. گفتوگوی ما با فاطمه افشاری همسر شهید امنیت مجید قاسمی از شهدای نیروی انتظامی را پیشرو دارید.
شهید اصالتاً اهل کجا بودند و ازدواجتان با شهید چطور رقم خورد؟
شهید مجید قاسمی متولد اول تیر ۱۳۵۹ و اصالتاً اهل روستای خینه شهرستان سمیرم اصفهان بود. چهار برادر بودند و یک خواهر داشتند. مجید اولین فرزند خانواده بود. شهید در روستا مستأجر خانه پدربزرگم بود و آنجا ایشان را دیدم. سال ۷۹ عقد و سال ۸۲ ازدواج کردیم. دوره عقد و عروسیمان شش سال طول کشید، چون دانشجو بودم، نامزدی تا ازدواجمان طول کشید. یکسالی از عروسیمان گذشته بود و فرزند توراهی داشتم که همسرم به شهادت رسید. دخترم هفت ماه بعد از شهادت پدرش به دنیا آمد.
نحوه شهادت همسرتان چگونه بود؟
شب تاسوعای بهمن ماه ۱۳۸۴ همسرم در درگیری با سارقان مسلح به شهادت رسید. او با شهادتش تاسوعای ما را تبدیل به عاشورا کرد. سارقان که سابقه کلاهبرداری داشتند از خیابانهای خلوت در شب تاسوعا استفاده میکنند و وارد طلافروشی میشوند. میخواستند با تراول جعلی خرید کنند که طلافروش متوجه میشود و به آقای قاسمی که در کانکس نیروی انتظامی مستقر بود زنگ میزند. همسرم بدون اینکه نیروی کمکی بگیرد وارد عمل میشود و مستقیم به مغازه طلافروشی میرود. آنجا همسرم میخواست سارقان را به بیرون هدایت کند که با اسلحه از پشت به همسرم تیراندازی میکنند. پنج تیر به بالاتنهاش اصابت میکند. سعی میکنند پیکر نیمه جانش را به بیمارستان منتقل کنند، اما همانجا به شهادت میرسد و کارش به بیمارستان نمیکشد.
قاتلان همان موقع دستگیرشدند؟
نه! همه آنها فرارکردند. چهارسال بعد که سرهنگی اهل شیراز را در عملیاتی به شهادت رسانده بودند و قصد داشتند از طریق بندرعباس از مرز خارج شوند دستگیر شدند.
چطور از شهادتشان با خبر شدید؟
هنوز از یادآوری آن روزها در شوک هستم. چون باردار بودم همه میخواستند خبر را به من طوری برسانند که آسیبی به من و بچهای که توراهی بود نرسد. مرا به خانه اقوام بردند و شب آنجا بودم. صبح گفتند خاله شوهرت مرحوم شده باید به خانه مادرشوهرت برویم. به خانه مادر همسرم رفتیم. به مادرشوهرم هم گفته بودند خواهرت فوت کرده است، نگفته بودند پسرت شهید شده است. خلاصه کمی گذشت دیدم مأموران انتظامی و سرهنگ نیروی انتظامی آمدند به ما دلداری دادند و دعوت به صبر کردند. من شوکه بودم. وقتی دیدم از نیروی انتظامی آمدند و گفتند خدا صبر بدهد نمیدانم چه شد! دچار حالت عجیبی شدم. هنوز نفهمیدم چطور آن روزها را تحمل کردم. باورم نشد همسرم به شهادت رسیده و عزاداری نکردم. هنوز در شوک و ماتم هستم. همیشه میگفتم باید از یادگاری شهید خوب نگهداری کنم. همین هم شد. خداوند فرزندی سالم به من داد که الان دختری ۱۸، ۱۹ ساله است، خیلی صبور و محجبه است. در مدرسه رتبه اول را دارد و برای کنکور میخواند، انشاءالله موفق میشود.
