شهید سیدحسن نصرالله: «شهید موسوی معتقد بود حضورش در بین رزمندگان به آنها انگیزه میدهد که با شجاعت بیشتری دفاع کنند. رزمندگان مقاومت برای بیرون بردن سید از صحنه به من متوسل شدند. من بیدرنگ از ایشان خواهش کردم تا از منطقه جنگی عقبنشینی کند. تردید ندارم که اگر شورای رهبری حزبالله اجازه میداد، او تفنگ به دست میگرفت و مثل یک رزمنده معمولی میجنگید!..»
جوان آنلاین: روزهایی که بر ما میگذرد، مصادف با سالروز شهادت علامه سیدعباس موسوی، همسر و فرزند اوست. وی در ایجاد زمینه برای قوام بخشیدن به مقاومت اسلامی در لبنان، نقشی مهم و تاریخی داشت و شهادت وی نیز بسترساز توسعه حزبالله لبنان شد. اینک وی و جانشین لایق و پرصلابتش علامه شهید سیدحسن نصرالله، در محضر الهی و شاهد تداوم مسیر خویش در مواجهه با صهیونیسم و حامی آن امریکا هستند. مقالی که در پی میآید درصدد است تا با استناد به روایات چهار تن از نزدیکان آن بزرگ به تبیین سیره اخلاقی، اجتماعی و سیاسی وی بپردازد؛ امید آنکه علاقهمندان را مفید و مقبول آید.
او به دست امام موسیصدر به سلک روحانیت درآمد
سخن در باب سرشت و سرنوشت شهید سیدعباس موسوی را با نظر به بستر خانوادگی و تربیتی وی آغاز میکنیم. در اینباره، اعضای خانواده وی روایتهایی خواندنی به تاریخ سپردهاند. از آن جمله است خاطرات حاجعلی موسوی پدر شهید که ورود او به حوزه علمیه امام موسی صدر در شهر صور و تحصیلاتش را اینگونه بازگو ساخته است: «یک روز امام موسی صدر در منطقه الشیاخ در جنوب بیروت به دیدن عمهزاده من آمد. به او گفتم پسرم سیدعباس، دلش میخواهد که درس طلبگی بخواند. امام موسیصدر در پاسخ به من گفت که او را به شهر صور در جنوب لبنان ببرم تا از او امتحان بگیرد و ببیند که آیا آمادگی و استعداد این کار را دارد یا نه؟ سیدعباس از شنیدن این خبر بسیار خوشحال شد، چون همیشه آرزوی دیدار با امام موسیصدر را داشت. بالاخره او را به شهر صور بردم و امامصدر خودش از او امتحان گرفت و به من گفت که فرزندم بسیار باهوش و بااستعداد است و به این ترتیب، سیدعباس در حوزه علمیه امامموسی صدر در شهر صور مشغول به تحصیل شد. از آن بعد سیدعباس هر وقت به زادگاهش برمیگشت، علاقهمندان را جمع میکرد و به آنها درس طلبگی میداد. چندی بعد سید عباس، از سوی امامموسی صدر معمم شد. بعد از مدتی هم آمد و گفت که ایشان میخواهد عدهای را برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه نجف بفرستد. من هم موافقت کردم. امام موسی صدر برای پسرعمویش شهید آیتالله سیدمحمدباقر صدر نامهای نوشت و از او خواست که شخصاً آموزش سیدعباس را به عهده بگیرد. موقعی که سیدعباس به حوزه علمیه نجف رفت، در واقع نقش واسطه بین این دو بزرگوار را به عهده گرفت و تا مدتهای طولانی نیز این کار را انجام میداد. در ماجرای اخراج لبنانیها از عراق نیز مأموران بعثی به منزل او در نجف حمله بردند تا سیدعباس را بازداشت کنند، ولی او خوشبختانه به لبنان آمده بود. روحانیون لبنانی برایش نامه نوشتند که به عراق برنگردد. او هم در زادگاهش ماند و به ایفای وظایف دینی و سیاسیاش پرداخت، چیزی که از مدتها قبل مترصد آن بود. بنابراین او در ماجرای دستگیریهای عراق با مشکلی مواجه نشد….»
مهر و کمک بیشائبه وی به مردم او را متمایز میساخت
سیدحسن موسوی برادرِ شهید سیدعباس موسوی، او را از منظری دیگر معرفی کرده است. میتوان گفت که وی در شرایطی متفاوت با برادر زیسته و حتی در خُلقیات و نگاه به موضوعات پیرامونی نیز با وی هم داستان نبوده است. با این همه هنگامی که به بیان خاطرات خویش از آن روحانی خدوم و ایثارگر میپردازد، به نکاتی مهم و جالب توجه اشارت میبرد: «موقعی که شهید سیدعباس موسوی به دنیا آمد، پدرم برای کار به کویت رفته بود و تنها سالی یکبار به خانه میآمد! وضع مالی ما چندان خوب نبود و مانند بقیه مردم با محرومیت میساختیم. کار مردمی که در اطراف ما میزیستند، عمدتاً تولید گندم و تخممرغ بود که مازادش را میفروختند و با آن گذران میکردند. سیدعباس از من کوچکتر بود و همیشه به مادرمان در پختن نان و آوردن آب از رودخانه کمک میکرد. البته من بازیگوش بودم و چندان هم، اهل کار و کمک به والدین نبودم! سیدعباس به خاطر روحیه کمک رساندن به دیگران و خدمت به مادر بین همه محبوب بود و از همان دوران کودکی متمایز مینمود. سیدعباس قدرت بدنی را از پدر و هوش و استعداد را از مادر به ارث برده بود. بسیار با عاطفه، مهربان و دلسوز بود. مردم جنوب به دلیل همین مهر و معاضدت بیپایان به او علاقهمند شدند و همراهیاش کردند. او از کودکی برنامهاش را طوری تنظیم کرده بود که هر روز سوره یاسین و آیتالکرسی را میخواند و هیچوقت از خواندن دعای کمیل غافل نمیشد. بسیار خوش اخلاق و سلیمالنفس بود و کمتر پیش میآمد که عصبانی و برانگیخته شود. سعهصدر عجیبی داشت و همین امر، موجب جذب بسیاری از مخاطبین شده بود. در دوران جنگهای داخلی لبنان، من به کشور آلمان رفتم و در آنجا مشغول به کار شدم. خاطرم هست که در مسافرتی به لبنان موهایم خیلی بلند بودند. سید دید و ناراحت هم شد، ولی ابداً به روی من نیاورد! او گاهی با سکوت خود سخنانش را میگفت! در سال ۱۹۷۸ و پس از فوت مادرم به لبنان برگشتم. سید با لباس روحانیت به استقبالم آمد. خاطرم هست که یکبار در جوانی از یک روحانی سؤالی پرسیده بودم، اما او با چوبدستی به سرم زد و این حادثه، اثری منفی روی من گذاشته بود! به همین دلیل تا مدتی به روحانیت نگاه منفی داشتم! زمانی که سیدعباس مادرم را برای معالجه به آلمان آورد، ضمن صحبت با او از روحانیون انتقاد کردم و گفتم: همه آنها از یک قماش هستند! من سعی کردم با بیان این نوع موضوعات او را تحریک کنم، ولی او همواره لبخند میزد و به سؤالاتم پاسخهای منطقی و قانعکننده میداد و من نهایتاً مجبور میشدم تا آنها را بپذیرم. در مقطعی که برادرم به دبیرکلی حزبالله انتخاب شد، مدتی به لبنان آمدم؛ چون فکر میکردم که حالا دیگر باید وضع مالی او خوب شده باشد، اما دیدم که او و همسرش حتی فرش هم ندارند! همسرش به من گفت: سیدعباس، فرش خانه را به یک نیازمند داده است! این موضوع بسیار برایم ناگوار بود؛ لذا به بازار رفتم و برایشان فرش خریدم. من تا روز خاکسپاری سید خبر نداشتم که فرزندان او کت و پالتو ندارند و در همان روز به بازار رفتم و برایشان لباس خریدم. شاید خواندن این نکات، برای خوانندگان شما اعجابآور و حتی غیرقابل باور باشد….»
