
در آنتوان راهبی است که در صومعه ای نزدیک شام به همراه دختر خواندهاش ماریان زندگی می کند. ماریان که روزی با نامزدش پی یر به قصد گشت و گذار از خانه خارج شده بود سهوا از یک بلندی سقوط می کند و بینایی خود را از دست می دهد. پی یر پس از این ماجرا در ازدواج با او مردد می شود. ماریان مسیح را در خوابش می بیند که به او از خون خدا می گوید و خبر از ورود میهمانی مهم می دهد. کاروانی در بیابان در حرکت است و صندوقی را با خود حمل می کند. شبی از شبها که باران تندی می بارد این کاروان به صومعه می رسد.
