۱۸ خرداد ۱۴۰۵ – ۱۴:۵۷

اسدالله بادفر نیم قرن از عمرش را در میدان جهاد گذراند تا به این لحظه شیرین برسد. شهادت، گمشده زندگی همه بچه رزمندهها بهشمار میرود؛ گمشدهای که برای پیداکردنش، یک عمر به ایندر و آندر میزنند.
سرویس جهاد و مقاومت مشرق- جایگاه اداری و اجتماعیاش طوری بود که خیلیها او را میشناختند. با اینحال دوست نداشت اسم و رسمش سر زبانها بیفتد. ما او را حاجی بادفر صدا میزدیم؛ حاج اسدالله بادفر بچه شهرستان ملکشاهی استان ایلام. حاجی بادفر سروزبان و قلم توانمندی داشت ولی تمایل چندانی به حضور در رسانهها و دیدهشدن، نشان نمیداد. شاید همین علاقه به گمنامی و کارکردن با چراغ خاموش، بهانهای شد تا خدا پایان قصه او را جوری بنویسد که نامش به گوش دوست و دشمن برسد. حاجی روز نهم اسفندماه در ساختمان بیت رهبری شهید شد. همین محل شهادت، نام و آوازه او را به سمعونظر مخاطبین رسانههای داخلی و خارجی رساند. هرچند که هنوز زود است برای شناختن او و امثال او. حتما در آینده کتابها، فیلمها و روایتها، سردار اسدالله بادفر را به جامعه معرفی میکنند. زندگی آقای بادفر، از اردیبهشت ۱۳۴۴ تا اسفندماه ۱۴۰۴، گفتنیها و شنیدنیهای فرکرد که بسیجیها بدون حمایتهای دولتی و با تکیه بر توان خودشان به دستاوردهای فنی، فرهنگی و اجتماعی بزرگی میرسند و این یعنی همان به میدان آمدن مردم در راستای اداره ملک و مملکت. حاجی، محلهمحوری و هماهنگی بین بسیجیها را شگردی برای موفقیت بیشتر و بهتر بسیج برمیشمرد و به همه سفارش میکرد که از اختلاف و چنددستگی در بین نیروهای انقلابی پرهیز کنند. در کنار این موارد، به بسیجیها میگفت توجه دقیق و کارشناسانه به فرمایشات حضرت آقا از نان شب برای شما واجبتر است. عشق و علاقه به رهبر فرزانه انقلاب، سالهای سال در دلش زبانه میکشید. سردار بعد از انجام وظیفه در ستادکل بسیج، به دفتر مقام معظم رهبری نقل مکان کرد و بهعنوان مسئول ارتباطات دفتر نظامی رهبر مشغول کار شد. حاجی بادفر دوست داشت با این بهانه، به حضرت آقا نزدیکتر باشد.
