رضا پهلوی بهعنوان فرزند آخرین شاه ایران، ناگزیر با پیشینه پهلویسم تعریف میشود؛ میراثی که برای بخشی از جامعه نوستالژیک و برای بخش بزرگتری، همراه با سرکوب، نابرابری و حذف سیاسی است. مشکل اینجاست که نامبرده، هرگز بهطور روشن نسبت خود را با این گذشته مشخص نکرده است. نه نقد شفافی از ساختار سلطنت پیشین ارائه داده و نه مرز روشنی میان خود و آن نظام ترسیم کرده است
جوان آنلاین: مقال پیآمده را باید نوعی گزارش از عملکرد پهلویسم در سه دهه اخیر و در خارج از کشور قلمداد کرد. جریانی که حفرههای بزرگ در اندیشه و عمل خویش را نمیبیند و تنها و البته عمیقاً کورکورانه، به تکرار تعدادی شعار پرداخته است! با این همه سپردن ایفای نقش اپوزیسیون به چنین جریانی، خود نشان از دست خالی کانونهای قدرت جهانی دارد. امید آنکه علاقهمندان را مفید و مقبول آید.
رهبرسازی معلق مانده بر آنتنها!
وقتی رهبری نه از دل جامعه، بلکه از دل قابهای رسانهای خارجی بیرون بیاید، نتیجه چیزی جز شکاف تصویر و واقعیت روی نخواهد داد. پروژه سیاسی رضا پهلوی، بیش از آنکه راهحل باشد، نمادی از همین شکاف قلمداد میشود. نزدیک به پنج دهه دوری از زیست سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ایرانیان، فقدان سازمان و تکیه بر تصویر رسانهای، پروژهای ساخته که بیش از آنکه در جامعه ریشه داشته باشد، روی آنتنها معلق مانده است! پرسش اصلی افکار عمومی در داخل و حتی خارج، این نیست که چه کسی بیشتر دیده میشود، بلکه این است که چه کسی میتواند پاسخگو باشد. پروژه رضا پهلوی، این پرسش را بیپاسخ گذاشته است. وقتی رسانه جای جامعه را میگیرد، رهبر ساخته میشود، اما رهبری نه. روایت فرزند شاه مخلوع، نمونه روشن این جابجایی خطرناک است.
فرزند شاه معدوم؛ رهبری که رسانه ساخت، نه جامعه
