بیماران مبتلا به سرطان از سختیهایی به غیر از بیماری خود میگویند:
اشک در چشمهای سمیرا تاب میخورد؛ وقتی از هر روزی حرف میزند که پشت سر گذاشتنش برای او هزار سال طول کشیده است و سختترینش هم همان روزی بود که «ماشین به دست گرفتم و موهایم را تا ته زدم. آن لحظه مرگ خودم را از خدا خواستم.»
به گزارش اصفهان زیبا؛ اشک در چشمهای سمیرا تاب میخورد؛ وقتی از هر روزی حرف میزند که پشت سر گذاشتنش برای او هزار سال طول کشیده است و سختترینش هم همان روزی بود که «ماشین به دست گرفتم و موهایم را تا ته زدم. آن لحظه مرگ خودم را از خدا خواستم.»
