رنج مضاعف!

اشک در چشم‌های سمیرا تاب می‌خورد؛ وقتی از هر روزی حرف می‌زند که پشت سر گذاشتنش برای او هزار سال طول کشیده است و سخت‌ترینش هم همان روزی بود که «ماشین به دست گرفتم و موهایم را تا ته زدم. آن لحظه مرگ خودم را از خدا خواستم.»

بیماران مبتلا به سرطان از سختی‌هایی به غیر از بیماری خود می‌گویند:

اشک در چشم‌های سمیرا تاب می‌خورد؛ وقتی از هر روزی حرف می‌زند که پشت سر گذاشتنش برای او هزار سال طول کشیده است و سخت‌ترینش هم همان روزی بود که «ماشین به دست گرفتم و موهایم را تا ته زدم. آن لحظه مرگ خودم را از خدا خواستم.»

رنج مضاعف!

به گزارش اصفهان زیبا؛ اشک در چشم‌های سمیرا تاب می‌خورد؛ وقتی از هر روزی حرف می‌زند که پشت سر گذاشتنش برای او هزار سال طول کشیده است و سخت‌ترینش هم همان روزی بود که «ماشین به دست گرفتم و موهایم را تا ته زدم. آن لحظه مرگ خودم را از خدا خواستم.»

منبع  : اصفهان زیبا

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *