«غربزدگی» نوعی هشدار است درباره خطرات تقلید بیچونوچرا از غرب و فرونهادن هویت و ریشههای اصلی. تعبیر دیگری است از یک دغدغه جهانی و مقاومت در برابر استعمار فرهنگی. آلاحمد در این اثر میکوشد تا خطر ازخودبیگانگی را آشکار سازد و این نکته حساس را متذکر شود که غربزدگی فقط یک سلطه صنعتی، یا سیاسی و اقتصادی نیست، بلکه یک وضعیت روانی و فرهنگی بیمارگونه است که انسان غیرغربی را از خویشتن خویش جدا میکند
جوان آنلاین: شواهد فراوان حاکی از آن است که به رغم تلاش مخالفان قدیم و جدید، گفتمان جلالآلاحمد در ساحت فرهنگ و جامعه ایران، همچنان زنده است و نفس میکشد. این اقبال که نصیب کمتر نویسندهای در تاریخ معاصر ایران گشته، ما را به خوانش علل و عوامل این پدیده ترغیب میکند. مقال پی آمده در همین موضوع به نگارش درآمده است؛ امید آنکه مفید افتد.
زِ دانا بپرسید پس دادگر
که فرهنگ بهتر بُوَد، یا گُهر
چنین داد پاسخ بدو رهنمون
که فرهنگ باشد زِ گوهر فزون
که فرهنگ آرایش جان بُوَد
سخن گفتن از گوهر آسان بود
گُهر بیهنر خوار و زارست و سُست
به فرهنگ باشد روان تندرست
(فردوسی)
۱) جلال آلاحمد که بود؟
مرحوم جلالآلاحمد، یک شخصیت فرهنگی بهتماممعنا بود. فرهنگ و توسعه فرهنگی را تنها راه رستگاری فرد و جامعه میدانست. دلسوزی، دغدغهمندی، صداقت در نگاه و عمل و پیوند نهادینهاش با سرنوشت فرهنگی جامعه گواه این امر است. نماینده نسلی بود که برای شکمچرانی و فربهشدن به سراغ فرهنگ نمیرفت، بلکه به دنبال بیداری انسانها و تغییر ریل و ایجاد دگرگونی در الگوی زیست آنها بود. تمام زندگیاش را هم وقف فرهنگ کرده بود. در سفر و حضر در کلاس درس و سخنرانی، در جلسات خانوادگی و میهمانیهای دوستانه یا در محافل اهل قلم نه ابزار حکومت شد نه دلباخته مد و بازیچهای همچون روشنفکران وابسته و نه واله و شیدای غرب یا شرق. حتی در زمانهای که برایش فرش قرمز پهن میکردند و میتوانست در قدرت شریک شود و به آلاف و اولوفی برسد، پا سست نکرد و همچنان صدای مردم باقی ماند، صدایی برای بیان دردها و رنجها و افزایش امیدها و آرزوها.
از دل سنت برآمد، بر فراز تاریخ ایستاد و با قلم خود راه تازهای را گشود. تا پایان عمر هم صادق، صریح و یک جستوجوگر بیادعا در قلمرو مسائل فرهنگی و اجتماعی باقی ماند. به همین علت نیز در کلامش شور زندگی و درد تاریخ درهم تنیده است، گاه لطیف همچون نسیم و گاه تند و بُرنده همچون تیغ تیز! خودش را کامل و معصوم نمیدانست و همانطور که منتقد بیگذشت گروههای روشنفکری، دانشگاهها، مدارس، حوزههای علمیه، احزاب و فعالان سیاسی و نهادهای دولتی، مثل ساواک و دربار بود، منتقد بیرحم خودش هم بود! سندش هم یادداشتهای روزانهاش که خوشبختانه جلد اولش چاپ و منتشر شده و امیدواریم مجوز مجلدات بعدیاش هم بهزودی صادر شود، تا اهالی قلم و جامعه روشنفکری کشور بتوانند الگوی رفتاری یک نویسنده متعهد را بهخوبی ببینند. دغدغه جدیاش عدالت اجتماعی بود. اعتقاد داشت تا وجدان عمومی بیدار نشود و مردم احساس مسئولیت جمعی نکنند، عدالت اجتماعی تحقق پیدا نخواهد کرد. بیدارسازی و آگاهسازی مردم و ساماندهی نهادهای مدنی لازم را هم وظیفه ذاتی روشنفکران، نویسندگان و هنرمندان میدانست. محتوای همه آثارش هم نشاندهنده اینگونه نگرانیهای فرهنگی است.
