در دوره‌ای معمم شدم که تمسخر عمامه عادی بود!

شهید آیت‌الله خامنه‌ای: «در کودکی وقتی کلاس دوم ابتدایی بودم، عمامه گذاشتم. علت این عمامه‌گذاری زودهنگام آن بود که در آن دوران، مردم عادت به پوشاندن سر داشتند. طبیعتاً پدر حاضر نبود ما کلاه پهلوی به سر بگذاریم؛ بنابراین چاره‌ای جز عمامه نبود. عمامه ما را مادر می‌بست. تحتالنک - دنباله پارچه عمامه - را هم که معمولاً در سمت چپ می‌گذارند، ایشان در سمت راست می‌گذاشت...»

شهید آیت‌الله خامنه‌ای: «در کودکی وقتی کلاس دوم ابتدایی بودم، عمامه گذاشتم. علت این عمامه‌گذاری زودهنگام آن بود که در آن دوران، مردم عادت به پوشاندن سر داشتند. طبیعتاً پدر حاضر نبود ما کلاه پهلوی به سر بگذاریم؛ بنابراین چاره‌ای جز عمامه نبود. عمامه ما را مادر می‌بست. تحتالنک – دنباله پارچه عمامه – را هم که معمولاً در سمت چپ می‌گذارند، ایشان در سمت راست می‌گذاشت…»

جوان آنلاین: همانگونه که پیش‌تر در «سوگ خورشید» اشارت بردیم، در این ایام قصد داریم که به بازخوانی تحلیلی خاطرات رهبر شهید انقلاب اسلامی حضرت آیت‌الله‌العظمی سید‌علی‌خامنه‌ای (قده) بپردازیم. در مقال پی آمده، آغازین دوره از تحصیلات آن بزرگ و نیز شرایط اجتماعی وقت و نگاه عمومی به روحانیت در شهر مشهد، مورد توجه قرار گرفته است. امید آن‌که تاریخ پژوهان انقلاب اسلامی و عموم علاقه‌مندان را مفید و مقبول آید. 

تحصیل در نخستین مکتب خانه

آغازین ادوار تحصیل و چگونگی طی شدن آن، از آن روی که در شکل‌گیری شخصیت هر فرد اهمیتی به سزادارد، در بازخوانی کارنامه نخبگان نیز جایگاهی مهم را به خویش اختصاص می‌دهد. در مرور زندگینامه خود گفته رهبر شهید انقلاب اسلامی حضرت آیت‌الله‌العظمی سید علی خامنه‌ای نیز پس از خاطرات مربوط به خاستگاه خانوادگی، آغاز تحصیلات ایشان را به بازنمایی نشسته‌ایم. این دوره بنا بر شرایط وقت، نخست از دو مکتب خانه در مشهد آغاز شده و سپس در مدرسه دارالتعلیم دیانتی آن شهر، تداوم یافته است:

«تحصیلات من، در مکتب آغاز شد. قسمت چنین بود که پیش از ورود به دبستان، در دو مکتب‌خانه درس بخوانم. نخستین مکتب را ـ که در چهار سالگی وارد آن شدم ـ یک زن اداره می‌کرد. من میل به گوشه‌گیری داشتم و خود را با درس سازگار نمی‌یافتم. شاید ـ چنان که خواهم گفت ـ این به خاطر ضعف بینایی‌ام بود. تصویری که اکنون بیش از هر چیز از این مرحله در ذهنم هست، روش‌های غلط آموزشی‌و‌پرورشی است. هیچ برنامه آموزشی در کار نبود. آنچه بر مکتب‌خانه حاکم بود، خشونت و سختگیری بی‌دلیل بود. به یاد دارم گاهی ملاباجی به برخی جلسات می‌رفت و همسایه‌اش ـ رباب ـ را به جای خود می‌گذاشت و رباب در پُر کردن وقت ما با کار‌های بیهوده، مهارت داشت! از جمله اینکه ما را به صف می‌کرد و به نزد شوهرش ـ که زمینگیر بود ـ می‌برد. ما یکی‌یکی از جلوی او می‌گذشتیم و او با چوبی که در دست داشت، به کف دست‌های ما می‌زد! برادر بزرگ‌ترم نیز در این مکتب با من بود. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *