سرهنگ «نجات براتیبختیاری» پس از دانشکده افسری و گذراندن دورههای زرهی، وارد لشکر 92 زرهی اهواز میشود. با شروع جنگ خودش میجنگد و خانوادهاش جنگزده میشوند. او پس از پنجاهروز از شروع جنگ، مادرش را در شوشتر پیدا مــیکنـــد و همســر و فــرزنـــدانـــش را در مسجدسلیمان؛ آنها را به خدا میسپارد و تا آخـــرین روزهای جنـــگ میمـــاند و میجنگد. خرمشهر که آزاد میشود، در همان ساعات اولیه ازطرف لشکر 92 زرهی اهواز یک گروه بهسرپرستی سرهنگ نجات براتی بختیاری، تابلو بزرگی که روی آن نوشته شده بود: «به خرمشهر خوش آمدید» را در ورودی خرمشهر نصب میکنند، مردم اهــواز خوشحـــال و مســرورند، گالــن آب میفرستند جلوی لشکر و میگویند از زیر پل خرمشهر آن را برایشان پر از آب کنند؛ میخواستند با آب خرمشهر وضو بگیرند.
خواب طلایی صیادشیرازی برای خرمشهر!
سرهنگ «نجات براتیبختیاری» پس از دانشکده افسری و گذراندن دورههای زرهی، وارد لشکر 92 زرهی اهواز میشود. با شروع جنگ خودش میجنگد و خانوادهاش جنگزده میشوند. او پس از پنجاهروز از شروع جنگ، مادرش را در شوشتر پیدا مــیکنـــد و همســر و فــرزنـــدانـــش را در مسجدسلیمان؛ آنها را به خدا میسپارد و تا آخـــرین روزهای جنـــگ میمـــاند و میجنگد. خرمشهر که آزاد میشود، در همان ساعات اولیه ازطرف لشکر 92 زرهی اهواز یک گروه بهسرپرستی سرهنگ نجات براتی بختیاری، تابلو بزرگی که روی آن نوشته شده بود: «به خرمشهر خوش آمدید» را در ورودی خرمشهر نصب میکنند، مردم اهــواز خوشحـــال و مســرورند، گالــن آب میفرستند جلوی لشکر و میگویند از زیر پل خرمشهر آن را برایشان پر از آب کنند؛ میخواستند با آب خرمشهر وضو بگیرند.
