سربازان از میدان صبحگاه رفتند، اما نه به سوی خط مقدم که به خانه! در همان لحظه خط دفاعی میهن نه در برابر تانکهای دشمن که مقابل بیاعتمادی و بیپیوندی میان «قله فرماندهی» و «بدنه مردمی» فرو ریخت! در کوچههای تهران، صدای قدمهای خسته و کشدار سربازان، با اذان صبح در هم میآمیخت و شهر هنوز بیخبر از تسلیم بیقید و شرط ارتش خود بدون ذرهای مقاومت، در خواب خوش غنوده بود!
جوان آنلاین: سالروز اشغال ایران از سوی دول متفق در شهریور ۱۳۲۰ و بیعملی مطلق شاهی که داعیه ایجاد ارتشی نوین داشت از رویدادهای تلخ و فراموش نشدنی تاریخ معاصر به شمار میرود. این در حالی بود که سالها قبل از آن و در جنگ جهانی اول، در نقاطی چند از کشورمان، مردمانی با دست خالی، اما ارادهای استوار، با متجاوزان انگلیسی درافتادند، آنان را زمینگیر کردند و نهایتاً بر ایشان چیره شدند! مقال پیآمده درصدد است تا با اشاراتی چند، به صحنههای عبرت آموز این رویداد تاریخی اشارت برد و آن را در برابر ذهن مخاطب حق جوی امروز قرار دهد. امید آنکه تاریخ پژوهان ایران معاصر و عموم علاقهمندان را مفید و مقبول آید.
شهریور ۲۰، آذر ۲۲، ۲ صحنه تاریخی و تلخ!
مه عسلیرنگ صبحگاه سوم شهریور ۱۳۲۰ که روی محوطه پادگان نشسته بود، فقط غبار آن روز نبود، بلکه پیشدرآمدی بود بر غباری که سه سال بعد، بر میزهای پشت درهای بسته دیپلماسی تهران نشست. پوتینهای گلآلود کهنه ارتش نوین رضاخانی، روی شنها پیش میرفتند و صدا میدادند، اما نه به سوی تمرین و مشق صبحگاهی. فانوسقه سربازی رها شد و پاهای لرزان او به جای میدان تیر، به سوی خانه روان گشت! هر کس چیزی میگفت. یکی از مادر بیمارش و دیگری از سرباران خارجی که هر جا هوس میکردند، سرک میکشیدند و در برابر خود، هیچ مانع و رادعی را نمیدیدند. سربازان از میدان صبحگاه رفتند، اما نه به سوی خط مقدم که به خانه! در همان لحظه خط دفاعی میهن نه در برابر تانکهای دشمن که مقابل بیاعتمادی و بیپیوندی میان «قله فرماندهی» و «بدنه مردمی» فرو ریخت! در کوچههای تهران، صدای قدمهای خسته و کشدار سربازان، با اذان صبح در هم میآمیخت و شهر هنوز بیخبر از تسلیم بیقید و شرط ارتش خود بدون ذرهای مقاومت، در خواب خوش غنوده بود. سه سال بعد، در آذر ۱۳۲۲، خاک وطن، زیر چرخهای جیپهای خارجی، میزبان سه رهبر جهان شد، بیآنکه صاحبخانه جایی سر میز مذاکره داشته باشد. مه صبحگاهی پادگان، اینک در قالب پردههای ضخیم اطراف باغ سفارت شوروی تکرار شده بود: لایههایی از حجاب و حذف که حتی راه را بر نگاه شاه به مذاکرات میبست! در هیچ یک از این دو صحنه، «قله» و «بدنه» در یک جبهه نبودند. در شهریور ۱۳۲۰، دستور مقاومت در نیمه راه لغو شد و سربازان بیسر و صدا بازگشتند و در آذر ۱۳۲۲، اصلاً دستور حضور در مذاکرات صادر نشد و شاه با تشریفاتی کوتاه و عکسهایی اندک، بدرقه شد!
آنچه در شهریور ۱۳۲۰ دیدیم، در آذر ۱۳۲۲ به زبان دیپلماسی ترجمه شد. شبحی از «قله فرماندهی»، بیارتباط با بدنه مردمی که در برابر فشار خارجی قدرت مانور نداشت. در سالهای پس از اشغال، باز همین مردم بودند که بار لجستیک اشغال را به دوش کشیدند، ولی در معادلات سیاسی سهمی نداشتند. ترکهای اصلی ساختار، پیامد قطع پیوند با نیروهای مردمی بود و همین خلأ، مهاجم خزنده را سالها در زیستگاهش در امان نگه داشت و هنوز هم کافی است، لحظهای از او غافل شوی تا باز دم بجنباند. کوتاه سخن آنکه در دو صحنه کلیدی تاریخ معاصر ایران – یعنی شهریور ۱۳۲۰ و آذر ۱۳۲۲ – مشکل اصلی نه صرفاً شکست نظامی یا تحقیر دیپلماتیک، بلکه گسست میان رأس قدرت و مردم بود. مدل دو سطحی که در بهترین حالت، باید تعامل پویا میان نظریهپردازان و مجریان باشد، در ایران آن سالها به ساختاری گسسته بدل شد: یک رأس کوچک بدون پشتوانه اجتماعی و وابسته به حمایت نیروهای بیگانه و یک بدنه پراکنده که خود مستقیماً با همان نیروها سر و کار داشت و در مقاطعی با آنان درگیر شد. نتیجه چه در میدان جنگ و چه در میدان سیاست یکسان بود: حضور بیاختیار.
