آن شب سرد زمستانی که مصطفی با سقوط از طبقه دهم هتل خودش را از درد و رنج این دنیا خلاص کرد نمی دانست که با رفتنش، چه آینده ی تلخی برای همسر و دختر شش ساله اش رقم می زند.

به گزارش خبرانلاین، نسترن حرفهایش را اینگونه شروع کرد: خانواده ها با ازدواج من و مصطفی مخالف بودند، آنقدر مخالفت و سختگیری هاشون ادامه یافت تا بالاخره من و مصطفی شبانه راهی شیرازشدیم، پس از چند روز آوارگی در شاهچراغ عقد کردیم و ماندگار شهر شما شدیم. اول زندگی با تمام سختی ها و مشکلاتش برای من و مصطفی که عاشق هم بودیم، شیرین و جذاب و البته قابل تحمل بود تا اینکه نازنین زهرا دنیا آمد. با تولد دخترم فکر کردیم خانواده ها گذشته را فراموش می کنند به خاطر تولد اولین نوه ی خانواده هم که شده در این شیرینی با ما شریک می شوند و ما را می بخشند، اما گذشت زمان نه تنها باعث فراموشی نشده بود بلکه نفرت و خشم خانواده ها بیشتر شده بود.
