
در زندگی فردی و جمعی، یکی از خطرناکترین اتفاقات این است که انسان میان «واقعیت یک شکست» و «تصویر ذهنی از شکست» تفاوت نگذارد. یک اتفاق تلخ رخ میدهد، یک خبر منفی منتشر میشود، یک عملیات مطابق انتظار پیش نمیرود، یک تصمیم نتیجه مطلوب نمیدهد یا در مقطعی از مسیر، چند ناکامی پشتسرهم اتفاق میافتد؛ اما ناگهان ذهن، همان اتفاق محدود را به کل میدان تعمیم میدهد. از اینجا به بعد، مسئله دیگر صرفا شکست نیست؛ مسئله، شکست روحیه است و گاهی شکست روحیه، از خود شکست خطرناکتر است.
در هنگامه نبرد، این مسئله اهمیتی مضاعف پیدا میکند. دشمن فقط برای تصرف یک خاکریز، انهدام یک هدف یا از کار انداختن یک ظرفیت نمیجنگد؛ بخشی از جنگ، متوجه ذهن و اراده طرف مقابل است. دشمن میخواهد یک موفقیت تاکتیکی را به یک شکست راهبردی تبدیل کند و یک خبر تلخ را به موجی از ناامیدی بدل سازد. میخواهد مردم و مسئولان، پیش از آنکه توانشان تمام شود، از ادامه راه خسته شوند. میخواهد یک ضربه محدود، در ذهن ما به تصویری از شکست بزرگ تبدیل شود.
تجربه جنگها، از دفاع مقدس خودمان تا بسیاری از نبردهای تاریخ، نشان میدهد که هیچ مسیر دشواری بدون روزهای تلخ و خبرهای سنگین طی نشده است. در دفاع مقدس نیز روزهایی وجود داشت که خبرها خوش نبود، خطوطی از دست رفت، عملیاتهایی به نتیجه مطلوب نرسید، فرماندهانی به شهادت رسیدند و فشار دشمن افزایش یافت؛ اما هنر یک ملت در چنین شرایطی این نبود که هیچگاه شکست نخورد؛ هنر آن بود که شکست را به سرنوشت تبدیل نکرد. از هر ضربه، تجربه گرفت و از هر عقبنشینی، برای بازسازی توان و طراحی حرکت بعدی استفاده کرد.
در جنگ، باید میان «ضربه خوردن» و «زمین خوردن» تفاوت گذاشت. ممکن است دشمن ضربه بزند، اما این به معنای آن نیست که ما زمین خوردهایم. ممکن است یک میدان را موقتا از دست بدهیم، اما هنوز جنگ ادامه دارد. ممکن است یک تصمیم اشتباه باشد، اما راه اصلاح باز است. حتی ممکن است در مقطعی، دشمن دست بالا را پیدا کند، اما این دست بالا لزوما به معنای پیروزی نهایی نیست. جنگ را نمیتوان با یک خبر، یک شب، یک عملیات یا حتی یک مقطع سنجید.
