اگر بود، درست یازدهم آذر ۱۴۰۳، ۱۰۱ سالگیاش را گرامی میداشتیم، ۱۰۱ سالگی نویسندهای همه فن حریف که تا ته دنیا رفت و یکی یکی راههای رفته را برگشت. او که برای درس دین به نجف فرستاده شد، اما سه ماه نشده برگشت و دور از چشم پدر از کلاسهای شبانه دارالفنون سردرآورد و بعد هم از دانشسرای عالی تهران فارغالتحصیل شد.
جوان آنلاین: کاش بودی و خودت از زندگی پر فراز و نشیبت حرف میزدی، از دارالفنون رفتن شبانه و سر باززدن از حرف پدر تا به حزب توده پیوستن و رها کردنش، از اصرار به ازدواج با سیمین و پیروز شدنت و در نهایت از اینکه چگونه میتوانستی اینطور دست روی کلمات بکشی و از «رنجی که میبریم» و «زن زیادی» و «سه تار» به «غرب زدگی» و «خسی در میقات» برسی.
اگر بود، درست یازدهم آذر ۱۴۰۳، ۱۰۱ سالگیاش را گرامی میداشتیم، ۱۰۱ سالگی نویسندهای همه فن حریف که تا ته دنیا رفت و یکی یکی راههای رفته را برگشت. او که برای درس دین به نجف فرستاده شد، اما سه ماه نشده برگشت و دور از چشم پدر از کلاسهای شبانه دارالفنون سردرآورد و بعد هم از دانشسرای عالی تهران فارغالتحصیل شد.
همان که پیوستنش به حزب توده به عمق پوچی آن پیبردن و بعد رها کردنش از نقاط پررنگ ولی مقطعی زندگیاش بود، اما به اعتقاد نگارنده، ازدواجش نقطه عطفی است که او را بیش از پیش به خود واقعیاش نه تنها در نویسندگی و سیاست بلکه در زندگی رساند.
از چه کسی حرف میزنم؟ کدام نویسنده است که راه زندگیاش اینقدر پرفراز و فرود بوده است؟ معلوم است دیگر، جلال را میگویم «جلال آل احمد»، همان که داستان نوشتن را با «دید و بازدید» شروع کرد و با آثاری، چون «مدیر مدرسه»، «غربزدگی» و «خسی در میقات» درخشید.
البته جلال جز در ادبیات داستانی، در ترجمه هم سرآمد بود و آثاری، چون «مائدههای زمینی» از آندره ژید، «کرگدن» از اوژن یونسکو و «سوءتفاهم» و «بیگانه» از آلبر کامو را به فارسی برگردان کرده است.
ما که نه لب لعلی دیدیم و نه کان حُسنی!
اما قبل از بررسی بیشتر آثار این نویسنده در ادبیات معاصر، بد نیست از آغاز آشنایی او و «سیمین دانشور» هم کمی حرف بزنیم که ازهر چه بگذریم، سخن عشق خوشتر است!
سال ۱۳۲۷ بوده که جلالآل احمد و دکتر عبدالحسین شیخ برای گردش، عزم شیراز میکنند. وقت برگشتن به تهران، در اتوبوس نشسته بودند که جلال رو میکند به دکتر شیخ و میگوید: «این شیراز هم جای چندان جالبی نبود که اینقدر برایش تبلیغ میکنند و میگویند: شیراز معدن لب لعل است و کان حسن… ما که نه لب لعلی دیدیم و نه کان حسنی!» و بعد هم شروع میکند به غرولند کردن. این مطایبه بین این دو دوست به گوش مسافر صندلی جلویی میرسد که همان خانم سیمین دانشور باشد. او که در آن سالها، دانشجوی ادبیات بوده و داشته به تهران برمیگشته تا به دانشگاه برود، انتقاد از شیراز و شیرازی را بر نمیتابند و در جواب آن تعریض، موقعشناسی و حاضرجوابی میکند و مصراع دوم همان بیت را میخواند: «من جوهری مفلسم، ایرا مشوشم» یعنی که اشکال از شیراز و معادن حسنش نیست، بلکه سالک، شرایط لازم برای کشف و وصال را نداشته که دستش خالی مانده است! به هرحال، این مشاعره فیالبداهه، باب گفتگو را بین این دو نفر باز میکند و مقدمهای میشود برای عشق، ازدواج و پیوند ابدی آنها. (برگرفته از گفتوگوی محمدرضا کائینی نویسنده و تاریخپژوه با محمد حسین دانایی خواهرزاده جلال آل احمد) بعد از شنیدن شیوه ادبی آشنایی این دو نویسنده، مرور برخی از شاخصترین آثار جلال آل احمد، خالی از لطف نخواهد بود.
جشن فرخنده و یک فقره پدرسوخته ملحد!
بابام رو کرسی نشسته بود و داشت ریشش را شانه میکرد، سر پاکت را باز کردم. چهار خط چاپی بود. اما فقط اسم بابام را وسط خطهای چاپی با قلم نوشته بودند. زیرش هم امضای یکی از آخوندهای محضردار محلمان بود که تازگی کلاهی شده بود. تا سال پیش رفت و آمدی هم با بابام داشت.
– ده بخون چرا معطلی بچه؟
و خواندم: «به مناسبت جشن فرخنده ۱۷دی و آزادی بانوان مجلس جشنی در منزل بنده
که بابام کاغذ را از دستم کشید بیرون و در همان آن شنیدم که:
– بده ببینم کره خر!
و من در رفتم. عصبانی که میشد باید از جلوش در رفت. توی حیاط شنیدم یکریز میگفت:
– پدرسگ زندیق! پدرسوخته ملحد!
این برشی از «جشن فرخنده» است که به دست جلال آل احمد، قلمی شده که در آن با نگاه انتقادی به جایگاه جشن۱۷دی در زمان رضاخان، نیم نگاهی نیز به جامعه سرد، خشونت زده و پدر سالارانه دارد. فضای تصویر شده بیرون از خانه نیز نشان دهنده نگرانیهای مردم نسبت به کشف حجاب است.
دیدم دارم خر میشوم، گفتم مدیر شوم!
به نظرم همه این تقصیرها از این سیگار لعنتی بود که به خیال خودم خواسته بودم خرجش را از محل اضافه حقوق شغل جدیدم در بیاورم.
البته از معلمی، هم اقم نشسته بود. ۱۰ سال «الف. ب.» درس دادن و قیافههای بهتزده بچههای مردم، برای مزخرفترین چرندی که میگویی…
و استغنا با غین و استقرا با قاف و خراسانی و هندی و قدیمیترین شعر دری و صنعت ارسال مثل ورد العجز…
و از این مزخرفات! دیدم دارم خر میشوم. گفتم مدیر بشوم. مدیر دبستان.
این برشی از کتاب «مدیر مدرسه» است که بسیاری او را مهمترین اثر جلال میدانند. این کتاب اولین بار سال ۱۳۳۷ زیر چاپ رفت. داستان مردی است که در تهران معلم است، اما برای خلاص شدن از سختی تدریس و البته پول بیشتر، رشوه میدهد و حکم مدیریت یک دبستان دورافتاده را میگیرد. لحن جلال در این کتاب ساده و گیراست و مخاطب را وا میدارد همراه مدیر مدرسه با شرایط دست و پنجه نرم کند و برای بچههای مدرسه دل بسوزاند.
