جانش را فدای حفظ ناموس و امنیت کرد

در گوشه گوشه خانه صدایش را می‌شنوم. صدای خنده‌هایش را صدای حرف هاوگفته‌های ناتمامش را، صدای دلنشینی که هر روز اسم مرا صدا می‌زد. جای خالیش را می‌بینم که باعکس‌هایش پر شده. خانه درنبودش بوی غربت می‌دهد. بوی بی‌کسی، بوی تنهایی، بوی غم و بوی روز‌های خوشی که او در کنارمان بود و اکنون دیگر نیست. چقدر غریب است. این خانه خانه‌ای است که دیگر او را ندارد. خانه‌ای که پر از یاد و خاطره اوست. به راستی روزگار چقدر نامرد است که تلخی‌اش را با گرفتن عزیزانمان نشان می‌دهد. داغ نبودن‌شان را تا نفس‌های آخر بر دلمان می‌گذارد و ما را با کوله باری از غم در بیابان‌های زندگی رها می‌سازد. اولین سالروز شهادتت مبارک همسر خوبم. 

در گوشه گوشه خانه صدایش را می‌شنوم. صدای خنده‌هایش را صدای حرف هاوگفته‌های ناتمامش را، صدای دلنشینی که هر روز اسم مرا صدا می‌زد. جای خالیش را می‌بینم که باعکس‌هایش پر شده. خانه درنبودش بوی غربت می‌دهد. بوی بی‌کسی، بوی تنهایی، بوی غم و بوی روز‌های خوشی که او در کنارمان بود و اکنون دیگر نیست. چقدر غریب است. این خانه خانه‌ای است که دیگر او را ندارد. خانه‌ای که پر از یاد و خاطره اوست. به راستی روزگار چقدر نامرد است که تلخی‌اش را با گرفتن عزیزانمان نشان می‌دهد. داغ نبودن‌شان را تا نفس‌های آخر بر دلمان می‌گذارد و ما را با کوله باری از غم در بیابان‌های زندگی رها می‌سازد. اولین سالروز شهادتت مبارک همسر خوبم. 

جوان آنلاین: او دانش آموخته مکتب حاج قاسم بود. همان فرماندهی که می‌گفت: «فرهنگ ما در جنگ، فرهنگ برو نبود. بیا بود.» به‌عبارتی فرماندهان ابتدا خودشان به خط مقدم می‌رفتند و سپس دستورملحق شدن نیرو‌ها را می‌دادند. شهید یاسرعبدلی نیز دانش آموخته مکتب حاج قاسم بود. بین این برو‌ها و بیا‌ها فرق است. او درمدت ۱۶ سال سابقه کاری‌اش پای همه تهدیدات اشرار ایستاد. انتخاب او برای خدمت، مناطق عملیاتی بود. اهل ترسیدن و جا خالی کردن هم نبود. سرگرد شهید «یاسر عبدلی» جانشین پلیس اطلاعات شهرستان خاش متولد سال ۱۳۶۳ و اصالتاً اهل کرمان بود. او در عملیات آزادی دو گرو‌گان زن که به دست اشرار مسلح گرفتار شده بودند؛ به درجه رفیع شهادت نائل آمد. یاسر عبدلی عاشق شهادت بود. تصاویر شهدا را به دیوار خانه نصب می‌کرد و گاهی بادلتنگی پای همین قاب عکس‌ها اشک می‌ریخت و دعای شهادت می‌کرد؛ و حالا این روز‌ها یک تصویر به تصویر شهدای خانه‌شان اضافه شده است. تصویر شهید مدافع امنیت یاسر عبدلی، مؤذن مسجد جامع کوهبنان. او به مادرش گفته بود: مادرجان! پدر در دوران جبهه وجهاد، لباس رزم پوشید و به منطقه رفت و امروز به افتخار مقام جانبازی رسید، دایی به شهادت رسید و حالا من می‌خواهم ادامه دهنده راهشان باشم. من می‌خواهم شربت شهادت را بنوشم و به مقام شهادت برسم. برای آشنایی با سیره و سبک زندگی شهید با خانواده‌اش همراه شدیم؛ خواندنش خالی از لطف نیست.

حاج علی عبدلی
 پدرشهید یاسرعبدلی

 شهادت حق او بود
پدرانه‌هایش را، با سوزدل روایت می‌کند از فرزندی که راه پدر را در ایثار و مقاومت پیش گرفت و نهایتاً گوی سبقت را از او ربود. حاج علی عبدلی از جانبازان دوران دفاع مقدس است. از همان‌ها که به وقت جهاد بی‌هیچ درنگی لباس رزم به تن کردند و وارد میدان شدند. از همان مردانی که حفظ اسلام و کشور برایشان از واجبات دین بود. حاج علی ایستاد و جانبازی برای او افتخاری شد از روز‌های مقاومت. اما او امروز در قامت یک پدرشهید همراه‌مان می‌شود. همراهی‌اش را از لحظه رسیدن خبر شهادت فرزندش شروع می‌کند: «ابتدا به من گفتند که یاسر مجروح شده است؛ اما شما فعلاً این خبر را به مادرش ندهید. اما کمی بعد پسرم با من تماس گرفت و گفت: بابا یاسرشهید شده است. خبر قطعی شهادتش را که شنیدیم، با خودمان گفتیم شهادت حق او بود. یاسر از میان چهار پسرم بیشترین اخلاص را داشت. آخرین بار در مشهد همدیگر را دیدیم و با هم بودیم. پسرم یاسر، همیشه آرزوی شهادت داشت و این را بار‌ها به ما گفته بود. حالا هم که شهید شده باعث افتخار ماست. او در راه خدا و اسلام به شهادت رسید.»
 
مادرشهید یاسرعبدلی

 فرشته خانه‌ام بود
بعد ازصحبت‌های پدر شهید به سراغ مادر می‌رویم و مادرانه‌هایی که با صلابت از خلقیات شهید یاسرعبدلی روایت می‌شود را می‌شنویم: «یاسر بهترین فرد خانه من بود. از همان دوران کودکی خوب بود و خوب زیست. مخلص بود. در یک جمله باید به شما بگویم که خداوند گل خانه‌ام را از من گرفت. او فرشته خانه‌ام بود. 
او پسر دوم من بود. پسری که با خلقیات نیکی که داشت، خاطرات خوبی برای خانواده‌اش برجای گذاشت. یاد ندارم که نماز شب او ترک شده باشد. ارادت زیادی به شهدا داشت. به من می‌گفت مادرجان! پدر در دوران جبهه وجهاد، لباس رزم پوشید و به منطقه رفت و امروز به افتخار مقام جانبازی رسید، دایی به شهادت رسید و حالا من می‌خواهم ادامه دهنده راهشان باشم. من می‌خواهم شربت شهادت را بنوشم و به مقام شهادت برسم. من در پاسخ او می‌گفتم؛ این حرف‌ها را نزن، اما یاسر می‌گفت مادر این درخت تنومند انقلاب به ثمر نشسته است؛ ما باید با خون‌مان آن را آبیاری کنیم. 
شوق شهادت داشت این را می‌توانستم به خوبی از میان حرف‌ها و رفتارهایش متوجه شوم. اواخر هم حال و هوای دیگری پیدا کرده بود. در منزل خواب بود که بعد از تماس از خواب بیدارشده و بی‌درنگ راهی محل کارش شد. همسرش می‌گفت او بسیار شاد بود، گویی خبر مسرت بخشی شنیده باشد. گویی نوید شهادت را به او داده باشند با خوشحالی از خانه خارج شد و یک ساعت بعد خبر شهادتش را به من دادند.»

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *