چهارباغ خاطره در این روزهایی که کرونا افسارگسیخته میتازد، آرامتر از همیشه است؛ اگرچه هنوز هم صدای چهارباغ از سکوتش پیداست. حالا من در این شهر قرنطینه مسیر دولتخانه به خانه را انتخاب کردهام و در سپاهانی که صفای اردیبهشتش شهره است، جایی درست در ابتدای چهارباغ با گذر از مجسمه چوگانباز و کاخی که جهاننماست، آبراههای را دنبال میکنم که نشانهای است تا مرا به انتهای این خط تاریخی همراهی کند. صدای حرکت ماشینها، امتداد بوق و همهمه آدمهای چهارباغ برایم زدودنی نشده و دستانی که در دست مادر گرهخورده بود و چهارباغ را گز میکرد. باران اندک و نمنم در قیلوقال کلاغهای گمشده در پیچوخم درختان سربهفلککشیده چهارباغ راه به سنگفرشها نمیبرد و میان زمین و آسمان معلق میماند و حالا در این روزهای خشکی نصفجهان برای دیدن گذر عمری که با چهارباغ زیست باید به آبراهه بسنده کرد.
دومین سال است که آدمهای نقاب بر چهره چهارباغ را نمیشناسم؛ اما این غریبههای ماسکی با چهارباغ غریبه نیستند و من میدانم حال این روزهای هرکدام از آنها بیشباهت به دیگری نیست. آبراهه مرا تا حوض میانه چهارباغ میآورَد، زمختی عمارت شرق چهارباغ که نامش را از کاخ هشتبهشت وام گرفته است نگاهم را بهسمت غرب میچرخاند و مقابل خیابان شیخ بهایی روی نزدیکترین نیمکت مینشینم. شیخ را از قامتش شناختم، بالابلند و کتاب در دست و ایستادنی که فروتنانه است، شاید تنها آدم بینقاب این روزها او باشد؛ اگرچه به مردمان چهارباغ پشت کرده است!
