حاج قاسم کاری کرده بود که ما در امنیت باشیم. امریکا که حساب کار دستش آمد. دشمنان دیگر هم خوب میدانند که سپاه پاسداران و نیروی قدس و همه فرماندهان و رزمندگان جبهه مقاومت اجازه نخواهند داد دشمن عرض اندام کند و بخواهد در منطقه جولان دهد. حاج قاسم بسیار خالص بود
جوان آنلاین: میان تلخی خبرهایی که هر لحظه از حادثههای تروریستی گلزار شهدای کرمان به گوشمان میرسید، خبر شهادت هشت نفر از اعضای یک خانواده که در موکب مسیر زائران در حال خدمترسانی به زائران بودند، بهت آور بود. شهیدان نغمه گلزاری، مریم سلطانینژاد، سمیه سلطانینژاد، فاطمه زهرا و مهدی سلطانینژاد، فاطمه، محمدامین و ریحانه سلطانینژاد از شهدای این خانواده در حمله حادثه تروریستی روز ۱۳ دی ماه سال ۱۴۰۲ بودند. خادمان موکبی که با شوق خاصی خودشان را به موکب مسیر گلزار رسانده بودند و دلشان بیتاب حاج قاسم و شهدا بود. شاید کسی فکر نمیکرد که همه اهل این خانه یکباره آسمانی شوند؛ خادمانی که آمده بودند مثل حاج قاسم شوند و چه نیک شهادت بهای اخلاصشان شد. برای آشنایی با خانواده شهیدان سلطانینژاد با یاسر گلزاری همکلام شدیم. یاسر برادر شهیده نغمه گلزاری عروس خانواده سلطانینژادهاست که لحظات تلخ و سختی را برای شناسایی چهره شهدا گذراند. متن پیشرو ماحصل همراهی ما با یاسر گلزاری است.
۸ خادم، ۸ شهید
یاسر گلزاری میان بغضها و نالههای گاه و بیگاهش، هشت شهید خانواده سلطانیها را اینگونه معرفی میکند و میگوید: «خواهرم شهیده نغمه گلزاری متولد ۱۳۶۳ بود و دخترش شهیده مریم سلطانینژاد ۹ سال داشت و پسر خواهرم امیرعلی که از ناحیه پا، شکم و سر مجروح شده است، در حال حاضر در بیمارستان بستری است و هر روز یک عمل روی او انجام میشود و آنطور که به ما گفتهاند حالش رو به بهبودی است و از روز حادثه تا به امروز که من با شما صحبت میکنم در آی سی یو بستری است.
شهیده سمیه سلطانینژاد خواهرشوهر نغمه (خواهرم) بود و ۳۲ سال داشت. دخترش فاطمه زهرا ۱۱ ساله، کلاس پنجم و پسرش مهدی سلطانینژاد هفت ساله و کلاس اول بودند که در این حادثه به شهادت رسیدند. خواهرشوهر دیگر نغمه جان، فاطمه سلطانینژاد ۳۰ ساله و فرزندانش محمدامین هشت سال و دخترش که به نام شهید گوشواره قلبی معروف شد، ریحانه سلطانینژاد یک سال و نیم داشت که جزو شهدای این حادثه تروریستی هستند.»
خادمان حاج قاسم!
وی در ادامه به حضور خانواده شهیدان سلطانینژاد در موکب و خدمترسانی به زائران گلزار شهدای کرمان اشاره میکند و میگوید: «داماد ما حسین سلطانینژاد و همکارانش از زمان شهادت سردار سلیمانی تصمیم گرفتند در مسیر گلزار شهدای کرمان و برای پذیرایی از زوار سردار شهید حاج قاسم سلیمانی موکب راه بیندازند و برای همین همکاران و خانوادههایشان و همه خانواده سلطانینژاد با افتخار در آن موکب مشغول خادمی زوار و میهمانان حاج قاسم شدند. خواهرم و بچهها و خواهرشوهرهایش همگی در این موکب آب و چای به مردم میدادند و از زائران مسیر به هر طریقی که میتوانستند پذیرایی میکردند. آنها خودشان را خادم مکتب حاج قاسم میدانستند.»
خواهرم در دسترس نبود!
روایت از حادثه انفجار بمبهای گلزار شهدای کرمان برایش تلخ است، اما همراهیمان میکند و در ادامه از روز واقعه برایمان میگوید: «روز ۱۳ دی ۱۴۰۲ که سالروز شهادت حاج قاسم و ولادت حضرت زهرا (س) و روز مادر بود، مردم زیادی برای حضور در گلزار شهدای کرمان آمده بودند و حال و هوای خاصی میان خیل شرکت کنندگان این مراسم وجود داشت.
بعد از انفجار اول، حسین آقا دامادمان از خانواده میخواهد محل را ترک و به سمت پایین گلزار حرکت کنند. همانطور که احتمالاً در فیلمها دیدهاید، بعد از خروج از گلزار و هنگام عبور از خیابان در کنار اتوبوس و در لحظه انفجار دوم همه خانواده به شهادت میرسند.»
گلزاری در ادامه از نحوه شناسایی پیکر شهدا میگوید: «پدر و مادرم در سیرجان و من در بم زندگی میکنم. من محل کار بودم. وقتی این اتفاق در گلزار شهدای کرمان به وقوع پیوست، بعد از شنیدن ماوقع بمبگذاری و انفجار در کرمان، من که میدانستم دامادمان موکبی در گلزار دارد، با ایشان (حسین سلطانینژاد) تماس گرفتم. او گوشی را جواب داد و تنها دو جمله گفت: من خوبم! من خوبم! و بعد خداحافظی کرد. وقتی این را شنیدم گفتم خدا را شکر حسین که حالش خوب بود. قطعاً بچهها هم کنارش هستند و در سلامتیاند. حسین آقا خیلی حواسش به اهل خانهاش بود و من از اینکه او کنارشان است خیالم راحت بود. او را خوب میشناختم، وقتی میگفت خوبم یعنی همه چیز خوب است، نمیدانستم که امروز برای حسین آقا با همه روزهای دیگر تفاوت دارد. بعد از خداحافظی حسین، با خودم گفتم احتمالاً، چون خودش نیروی موکب است، آنجا کار دارد و به کمک او نیاز است. برای همین با عجله از من خداحافظی کرد. یک ساعت گذشت. برادرم از سیرجان تماس گرفت و گفت از نغمه خبر داری؟! گفتم من فقط با حسین صحبت کردم و حالش را پرسیدم، قطعاً نغمه و بچهها هم خوب هستند. برادرم گفت من هر چه با گوشی نغمه تماس میگیرم، در دسترس نیست! سپس من شروع کردم به تماس گرفتن با نغمه که در دسترس نبود! گاهی هم شمارهاش اشغال میزد و این مرا خوشحال و امیدوار میکرد و به خودم میگفتم نغمه دارد با کسی صحبت میکند و من پشت خطی او هستم، اما غافل از اینکه من و برادرم وقتی هر دو با او تماس میگرفتیم و دیگری پشت خط میماند، بوق اشغال شنیده میشد. من به برادرم گفتم من طاقت ندارم، به کرمان میآیم. حدود ساعت پنج بود که با گوشی حسین تماس گرفتم، همکارش جواب داد. قسمش دادم و حال نغمه را پرسیدم و گفت انشاء الله که حالشان خوب است، ما داریم دنبالشان میگردیم. این را که شنیدم از بم به سمت کرمان راهی شدم و مستقیم بیمارستان افضلیپور رفتم.
