برای مادری که دیگر نیست!

هر وقت می‌رفتی بود. اصلا نبودنش خیلی به چشم می‌آمد. اگر نبود ،غصه مثل گلوله برفی می نشست روی گرمای شوق دیدار و همان جا وا می‌رفتی. این را همه رفیق‌بازهای دانشگاه صنعتی اعتراف می‌کنند. ذهنتان را منفی نکنید؛ رفیق از نوع شهیدش منظورم است! هر وقت می‌رفتی آن صورت مثل ماهش نور می‌تاباند روی قلبی که به شوق زیارت پسرش تا گلستان رفته بود.

هر وقت می‌رفتی بود. اصلا نبودنش خیلی به چشم می‌آمد. اگر نبود ،غصه مثل گلوله برفی می نشست روی گرمای شوق دیدار و همان جا وا می‌رفتی. این را همه رفیق‌بازهای دانشگاه صنعتی اعتراف می‌کنند. ذهنتان را منفی نکنید؛ رفیق از نوع شهیدش منظورم است! هر وقت می‌رفتی آن صورت مثل ماهش نور می‌تاباند روی قلبی که به شوق زیارت پسرش تا گلستان رفته بود.

برای مادری که دیگر نیست!

با آنکه سال‌ها از رفتن پسرش می‌گذشت و روسری مشکی‌اش را درنیاورده بود؛ اما آن لبخندهای ملیح و دوست‌داشتنی‌اش مشکی‌های قلبت را می‌شست و می‌برد.آنقدر گرم و صمیمی با زائر پسرش رفتار می‌کرد که از یک جایی به بعد به شوق دیدن مادر و پسر می‌رفتی گلستان. هر وقت می‌رفتی، از مسعود، پسرش که می‌پرسیدی، انگار که این داغ برایش کهنگی نداشت. معلوم نبود برای چندهزار تا دختر و پسر، زن و مرد جوان و میان‌سال قصه مسعودش را گفته بود؛ اما توی تمام این سال‌ها کسی نشنیده بود لب به ناشکری از رفتن پسری باز کند که تک بود.

منبع  : اصفهان زیبا

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *