در هم شکستن دیوار میان هنر والا و هنر عامه
در اوایل دههی ۱۹۹۰، کوئنتین تارانتینو به همراه دوست نزدیکش راجر آوری ایدهای برای یک فیلم کوتاه مطرح کردند. اما بهزودی دریافتند که هیچ تهیهکنندهای حاضر به سرمایهگذاری روی یک فیلم کوتاه نخواهد شد. الهامبخش آنها فیلم ایتالیایی «سه چهرهی وحشت» (Black Sabbath, 1963) ساختهی ماریو باوا بود؛ اثری آنتولوژی که از سه داستان مستقل تشکیل شده بود. این دو نویسنده تصمیم گرفتند نسخهی بلند خود را بسازند: فیلمی سهبخشی که هر یک از آنها نوشتن بخشی از آن را بر عهده بگیرند و بخش سوم نیز برای فیلمسازی دیگر باقی بماند. اما هیچکس برای نوشتن بخش سوم پیدا نشد و در نهایت خود تارانتینو آن را به دست گرفت. او بعدها چنین توضیح داد: «ایدهام این بود که کاری انجام دهم که معمولا رماننویسها میتوانند، اما فیلمسازان نه؛ یعنی روایت سه داستان جداگانه با شخصیتهایی که بسته به داستان گاه پررنگ و گاه کمرنگ ظاهر میشوند. من از الگوهای کلاسیک روایت استفاده میکردم، اما عمداً کاری میکردم که از مسیر خود منحرف شوند.»
تارانتینو در خانهی مادرش سه هفته و نیم صرف نوشتن کرد، اما بهجای تمرکز بر طرح مشترک خود با آوری، صداهایی از «چند شخصیت جنایتکار عجیب» را در ذهن شنید؛ همانطور که مارک سیل در مقالهی مفصل خود در مجلهی Vanity Fair در سال ۲۰۱۳ با عنوان «سینمای تارانتینو: شکلگیری داستان پالپ فیکشن» گزارش کرده است. همین شخصیتها به قهرمانان فیلم Reservoir Dogs بدل شدند؛ فیلمنامهای که تارانتینو همان زمان آغاز به نگارشش کرد و به این ترتیب، برای مدتی از طرح اولیهی مشترک فاصله گرفت. اما مسیر اصلی او هنوز در پیش بود؛ چرا که فیلم Pulp Fiction زمان خود را نیافته بود.
