بابی‌أنت و امی

پای دلم لرزید. به یاد وقتی افتادم که حسرت مادرشدن داشتم و آرزو می‌کردم اولادی داشته باشم و او عاشورا بخواند و من، «بابی‌انت و امی» گفتنش را بشنوم. حالا داشتم می‌شنیدم.

پای دلم لرزید. به یاد وقتی افتادم که حسرت مادرشدن داشتم و آرزو می‌کردم اولادی داشته باشم و او عاشورا بخواند و من، «بابی‌انت و امی» گفتنش را بشنوم. حالا داشتم می‌شنیدم.

بابی‌أنت و امی

به گزارش اصفهان زیبا؛ دومین سالی بود که «نه» قاطع پدر را می‌شنید. پارسال دو سه روزی پکر بود و کنار آمد. اما امسال پر پر می‌زد که پدرش را راضی کنم. چهارتا شوید موی زیر گلویش را با انگشتانش می‌کشید و مرا به ریش تازه‌روییده‌اش قسم می‌داد تا برایش وساطت کنم.

منبع  : اصفهان زیبا

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *