سر از مهر جدا کردم. الحمدلله تشهد را نگفته بودم که همهجا خاموش شد.
به گزارش اصفهان زیبا؛ سر از مهر جدا کردم. الحمدلله تشهد را نگفته بودم که همهجا خاموش شد. دخترک ششسالهام در اتاقش بود. وسط هال، نماز عشا میخواندم. جیغ کشید. ارتفاع صدایم را بلندتر کردم.
– کمک! یه حیوون اینجاست!
چشمهایم برق میزد. دستهای خودم را هم نمیدیدم. صدای پایش را شنیدم و صدای زمینخوردنش روی سرامیکهای راهرو. نماز را سلام دادم.
– نترس بابا.
یادم نبود گوشی را کجا رها کردهام.
