مروری بر خاطرات شهید «محمد اعرفی»:
بابا راضی نمیشد، به هیچ شکلی. حق هم داشت. محمد پسر اولشان بود. مادر که خیالش راحت بود پدر رضایت نمیدهد، خیلی با محمد بحثی نمیکرد. تا اینکه پدر آن خواب را دید. محمد از آن خواب خبری نداشت.
بابا راضی نمیشد، به هیچ شکلی. حق هم داشت. محمد پسر اولشان بود. مادر که خیالش راحت بود پدر رضایت نمیدهد، خیلی با محمد بحثی نمیکرد. تا اینکه پدر آن خواب را دید. محمد از آن خواب خبری نداشت. پدر بدون اینکه به او حرفی بزند، برگه رضایتنامه را آورد و درحالیکه اشک به چشم داشت، جلوی او امضا کرد.
