«این سرباز امام زمانه!»

بابا راضی نمی‌شد، به هیچ شکلی. حق هم داشت. محمد پسر اولشان بود. مادر که خیالش راحت بود پدر رضایت نمی‌دهد، خیلی با محمد بحثی نمی‌کرد. تا اینکه پدر آن خواب را دید. محمد از آن خواب خبری نداشت.

مروری بر خاطرات شهید «محمد اعرفی»:

بابا راضی نمی‌شد، به هیچ شکلی. حق هم داشت. محمد پسر اولشان بود. مادر که خیالش راحت بود پدر رضایت نمی‌دهد، خیلی با محمد بحثی نمی‌کرد. تا اینکه پدر آن خواب را دید. محمد از آن خواب خبری نداشت.

«این سرباز امام زمانه!»

بابا راضی نمی‌شد، به هیچ شکلی. حق هم داشت. محمد پسر اولشان بود. مادر که خیالش راحت بود پدر رضایت نمی‌دهد، خیلی با محمد بحثی نمی‌کرد. تا اینکه پدر آن خواب را دید. محمد از آن خواب خبری نداشت. پدر بدون اینکه به او حرفی بزند، برگه رضایت‌نامه را آورد و درحالی‌که اشک به چشم داشت، جلوی او امضا کرد.

منبع  : اصفهان زیبا

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *