مردی که قرار بود بعدها تمدنی شکوهمند و خفته را در تمام ابعادش گسترش دهد، ۱۵ دقیقه در روز با یک خط آفتاب خلوت میکرد؛ این همان «الهیات امید» است. اینجاست که باید درنگ کرد. کسی که در اوج جوانی، در سلولی که حتی جای پادراز کردن ندارد، به ۱۵ دقیقه نور لرزان دلخوش است و شکر میگزارد، همان است که در دهههای بعد در محاصرههای اقتصادی و فتنههای کور هرگز رد امید را گم نکرد
جوان آنلاین: نوشتن از مردی که تمام زندگیاش در دو کلمه «ایمان» و «مقاومت» خلاصه شده و خود ایجاز مجسم بود، سهل و ممتنع مینماید. سالها پیش در بهمنماه ۱۳۸۲، زمانی که مأمور شدم تا گزارش بازدید رهبر معظم انقلاب اسلامی از موزه عبرت ایران (کمیته مشترک ضدخرابکاری سابق) را برای نشریه «شاهد یاران» بنویسم، گمان میکردم در حال ثبت یک روایت تاریخی صرف هستم، اما امروز در فروردین ۱۴۰۵، وقتی به آن کلمات مینگرم، درمییابم که آن روز من نه یک گزارش که «پیشگویی یک عروج» را مینوشتم! نگاشتن از او که بیش از شش دهه از عمر خود را در میانه میدانهای مین در جبهههای جنگ سخت و سنگرهای جنگ نرم سپری کرد، نیازمند صبری است از همان جنس که او در سلولهای انفرادی کمیته مشترک آموخت. امروز که ایران پس از تجاوز ناجوانمردانه در اسفند ۱۴۰۴، به سوگ جانسوز رهبر خویش نشسته است، بازخوانی آن لحظات در راهروهای سرد کمیته مشترک، معنایی دگرگون یافته است. آن پیرمرد باصلابت که در سال ۸۲ بر پلههای زندان قدم مینهاد، همان جوانی بود که در سال ۵۳، دیوارهای سلول را با ذکر و تسبیح، ستونهای خیمه یک انقلاب کرده بود. حالا میان آن «خط باریک آفتاب» در سلول و «سرخی سپیدهدم شهادت» در بیت رهبری، پیوندی ناگسستنی برقرار شده است. شهادت حضرت آیتالله العظمی سیدعلی خامنهای نه یک حادثه، بلکه فصلی محتوم و منطقی از یک زندگی سراسر مجاهده بود که نطفهاش در کمیته مشترک ضدخرابکاری بسته شد.
جغرافیای ترس، معماری شکنجه
موزه عبرت ایران، تنها یک بنای آجری با دیوارهای قطور نیست، بلکه معماری کینه است! ساختمان مدوری بهگونهای طراح شده تا فریادها در آن گم شوند تا بازتابشان دل زندانیان را بلرزاند. راهروهای خفه و تاریک کمیته – که امروز با نورپردازیهای موزهای کمی تلطیف شدهاند- در آن سالها بوی کینه و تعفن استبداد میدادند. رهبر انقلاب در بازدید خود با دقتی که گویی میخواستند ذرهذرهرنجهای نهفته در آجرها را بازشناسی کنند، به اطراف مینگریستند. ایشان از لحظه ورود به کمیته مشترک گفتند، لحظهای که دنیا با یک چشمبند سیاه، کوچک و تاریک شده بود! ایشان به یاد آوردند که چگونه از سمت خیابان سیتیر با ماشینی که بوی ترس میداد به آنجا آورده شده بودند. برای کسی که قرار بود دههها بعد در تلاطم طوفانها سکاندار ملت باشد، پلههای نمور کمیته مشترک، نخستین پلههای عروج معنوی بودند. ایشان با نگاهی کنجکاو به قفسههای لباس زندانیان مینگریستند؛ لباسهایی که هر کدام، روایتگر جوانی به یغمارفته انسانی بود که زیر بار سختترین شکنجهها شرافتش را نفروخت.
زمان برای انسانی که در سلولی به ابعاد یک مزار (۶۰/ ۱ در ۵۰/ ۲) محبوس است، معنایی متفاوت دارد. در آنجا ثانیهها نه با تیکتاک ساعت، بلکه با ضرباهنگ قلب و تلاوت زیرلب آیات وحی میگذرند. زمانی که از بازدید رهبر انقلاب از «موزه عبرت» نوشتم، دریافتم که تاریخ ایران نه در کاخها، بلکه در همین سلولهای نمور رقم خورده است. امروز آن گزارش قدیمی برای من دیگر یک «خاطرهنگاری» نیست، بلکه یک «شهود» است؛ شهودی که نشان میدهد چگونه یک «خط باریک آفتاب» در سلولی تاریک، به خورشیدی بدل شد که بر جان این ملت تابید و سرانجام در سپیدهدم یک تجاوز ناجوانمردانه، با خون سرخ خویش افق را رنگین کرد.
