آن اتفاق لعنتی

سماجت کردم و سختی­ها را به جان خریدم. خانم خانه­اش که شدم احساس خوشبختی می­کردم. یک جانم یا عزیزم که می­گفت می­شکفتم. دوستش داشتم. دوستم داشت. دیگر چه می­خواستم؟ همه چیز خوب بود. تازه جشن سالگرد ازدواجمان را گرفته بودیم که آن اتفاق لعنتی افتاد.

سماجت کردم و سختی­ها را به جان خریدم. خانم خانه­اش که شدم احساس خوشبختی می­کردم. یک جانم یا عزیزم که می­گفت می­شکفتم. دوستش داشتم. دوستم داشت. دیگر چه می­خواستم؟ همه چیز خوب بود. تازه جشن سالگرد ازدواجمان را گرفته بودیم که آن اتفاق لعنتی افتاد.

آن اتفاق لعنتی

گروه اجتماعی: به سختی سوار اتوبوس می­شوم. اتوبوس آنقدر شلوغ است که همان
نزدیک در می­ایستم و دستگیره­اش را می­گیرم که مبادا بیفتم. چقدر دلم برای کیوان
تنگ شده برای دستان قوی و مردانه اش که به من آرامش خاصی می­داد و نگاهش که تمام
عشق­های دنیا را یکجا به جانم می­ریخت. نکند تمام تلاش­هایم بی نتیجه بماند و برای
همیشه کیوان را از دست بدهم؟ نکند او را از من بگیرند؟ بی او چطور زندگی کنم، نفس
بکشم و شب را روز و روز را شب کنم؟! به خودم تشر می­زنم که این فکرهای منفی و
لعنتی چیست؟ کاش کسی بیاید و جلو ذهنم را بگیرد، از این فکرهای منفی خسته­ام.
اتوبوس ترمز شدیدی می­کند. بی اختیار دست می­گذارم روی شکمم و می­گویم: «عسلم
ببخشید. من نباید سوار اتوبوس بشوم. آن هم اتوبوس شلوغی که جای نشستن ندارد، ولی
خب مجبورم. از کجا پول تاکسی بیاورم وقتی هزار تومان هم الان برایم ارزش دارد؟
عسلم باید پول جمع کنیم تا بلکه بتوانیم شاکی پرونده پدرت را راضی کنیم.» مثل
همیشه با جنین حرف می­زنم. جنین فوق­العاده­ای است. حرف­هایم را می­شنود و درک می­کند
و همین احساس درک متقابل آرامم می­کند. هوای داخل اتوبوس گرفته است. نفسم بند می­آید.
یک ایستگاه مانده تا مقصد پیاده می­شوم و راه می­روم. کتفم درد می­کند. دلم می­خواهد
جایی بنشینم و به چیزی تکیه بدهم، ولی باید زودتر خودم را به آرایشگاه برسانم. به
ساعتم نگاه می­کنم. چیزی به ساعت شش نمانده. سرعتم را بیشتر میکنم. آنقدر مشوشم
که گذشته و حال و آینده­ام را با هم می­بینم. کیوان که به خواستگاری­ام آمد، پدرم
مخالف بود. می­گفت شغل ثابت ندارد و باید سختی­های زیادی را تحمل کنم.

به گزارش بولتن نیوز به نقل از مجله روزهای زندگی، سماجت کردم و سختی­ها را به جان خریدم. خانم خانه­اش که شدم
احساس خوشبختی می­کردم. یک جانم یا عزیزم که می­گفت می­شکفتم. دوستش داشتم. دوستم
داشت. دیگر چه می­خواستم؟ همه چیز خوب بود. تازه جشن سالگرد ازدواجمان را گرفته
بودیم که آن اتفاق لعنتی افتاد.

منبع  : بولتن نیوز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *