برچسب لعنتی

آن اتفاق لعنتی

سماجت کردم و سختی­ها را به جان خریدم. خانم خانه­اش که شدم احساس خوشبختی می­کردم. یک جانم یا عزیزم که می­گفت می­شکفتم. دوستش داشتم. دوستم داشت. دیگر چه می­خواستم؟ همه چیز خوب بود. تازه جشن سالگرد ازدواجمان را گرفته بودیم که آن اتفاق لعنتی افتاد.